آیا شما که صورتتان را
در سایهی نقاب غمانگیز زندگی
مخفی نمودهاید
گاهی به این حقیقت یأسآور
اندیشه میکنید
که زندههای امروزی
چیزی به جز تفالهی یک زنده نیستند؟
گوئی که در کودکی
در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب -این کتیبهی مخدوش
که در خطوط اصلی آن دست بردهاند-
به اعتبار سنگی خود دیگر
احساس اعتماد نخواهد کرد.
سرد است
و بادها خطوط مرا قطع میکنند
آیا در این دیار کسی هست که هنوز
از آشنا شدن
با چهرهی فنا شدهی خویش
وحشت نداشته باشد؟
آیا زمان آن نرسیده است
که این دریچه باز شود باز باز باز
که آسمان ببارد
و مرد، بر جنازهی مردهی خویش
زاری کنان نماز گزارد؟
|هیرمان|
امید را پذیرفتهام و این درست به آن معناست که ناامیدی را پذیرفتهام. -بازم گروس.
راستشو بخوای جدیترین دلیلِ حیاتمی. خودتو از من نگیر. بذار بدوم و بهت برسم.
|هیرمان|
راستشو بخوای جدیترین دلیلِ حیاتمی. خودتو از من نگیر. بذار بدوم و بهت برسم.
نمیدونم سخته یا من سخت میگیرم.
نمیدونم چقدر توان برای جنگیدن دارم.
نمیدونم تهِ این بازی با خودم، چه اتفاقی قراره بیافته.
نمیدونم قراره بازنده باشم یا برنده.. به هر حال،
[یه بازندهی خوشحال بودن، فکر کنم بهتر از یه حسرتخوردهی ناراحت باشه..]