آدما دلشون برای هم تنگ نمیشه تا زمانی که کیلومترها فاصله و دنیا بیافته بینشون و خودشونو تنها ببینن بینِ باقیِ غریبهها.
|هیرمان|
[مینویسم لبخند و با غمی بیشتر میکُشمت]
با آخرین امیدهای مانده در قلبم، بر ابر که چشمِ بارندهی آسمان است، مینویسم:
«مرا از یاد مبر!»
|هیرمان|
با آخرین امیدهای مانده در قلبم، بر ابر که چشمِ بارندهی آسمان است، مینویسم: «مرا از یاد مبر!»
نجاتم بده.
مرا از تکرارِ این تعلقِ خیالی، نجات بده!
|هیرمان|
داستانهای متفاوت، در زمان و موقعیت مشترک.
داستانهای متفاوت، در زمان و موقعیت مشترک.
|هیرمان|
نجاتم بده. مرا از تکرارِ این تعلقِ خیالی، نجات بده!
ما
-من و تو-
هردومان قاصدکِ رها در بادیم
که به دنبال آرزو
میرقصیم.
دیروز یکی تو مترو رو به روم بود، به مخاطبِ پشت تلفنش گفت:
«بتونم ده دقیقه چشمامو هم ببندم خوبه..»
پا گذاشتن تو بزرگسالی اینجوریه که تو باید به فلان کار و فلان شخص رسیدگی کنی و در عین حال غمگین باشی؛ بین روزمره اشک بریزی و نگاهت مدام به ساعت باشه که نکنه از دستت در بره و زیادی آبغوره بگیری و از کارات جا بمونی. مثلا موقع غذا خوردن بغضت رو قورت میدی و هی تند تند پلک میزنی که این ابرای مزاحمِ توی چشمات برن. وسط خندیدن یهو یاد فلان چیز میافتی و باید جوری برخورد کنی که نه بابا، چیزی نشده. من خوبم.
بزرگسالی یعنی نمیتونی توی سختیا، راحت بپری بغل مامان و یا خودتو برای بابا لوس کنی.
بزرگسالی یعنی انس گرفتنِ تنهایی با رنجها و صبر کردن. صبر کردن. و صبر کردن.