|هیرمان|
[قرار نبود چیزی بنویسم اما شب، سکوت را کلمه میکند..]
[روزی میآیم و پردههای اتاقِ تاریکت را کنار میزنم]
خیلی دوست داشتم انکارت کنم. یعنی کردم.
چند ماهی میشه. و اولینبارم هم نیست.
گاهی از این فراموش کردن میترسم.
من عادت کردم. به فکر کردن بهت، به خیالپردازی با مضمونِ تو و به هر چیزی که یه سرش بهت برمیگرده. ولی خب تا میام با خودم بگم "عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی، میپره"، باز یادم میافته که نه.
تو عجین شدی با من.
تو از اولشم وجود نداشتی. نمیدونم چرا انزوا ام رو با حضورِ تو پر کردم. کمکم دارم این نمایشو باور میکنم.
نمایشی که هیچ بازیگری نداره!