هیمآ...♡
روز ۱۷۳ام #مادری زینب برای اولین بار مریض شده و ویروس گرفته. تب داره، سرفهی شدید داره، آبریزش و عطس
روز ۲۰۲ام #مادری
(همچنان خونهی مامانم اینا ام.)
مدرسهی حسین براشون اردوی خانوادگی شمال گذاشته، مامان اینا هم تصمیم گرفتن برن. نیم ساعت پیش سه تایی شونو راهی شمال کردم. خیلی دوست داشتن منم باهاشون برم، همسرمم زنگ زد گفت اگه دلت میخواد با مامانت اینا برو.
دروغ چرا؟ خودمم دلم برای شمال پر میکشید، نزدیک دو ساله نرفتم. ولی دوست ندارم بدون همسرم برم. ترجيح دادم بمونم تهران و توی یه فرصت دیگه باهم بریم. دلم نمیخواد اولین شمال زینب بدون باباش باشه.
مامان اینا که رفتن، زینبم شیر خورد و خوابید. الانم منم و یه خونه که باید مرتبش کنم و یه سینک ظرف که باید بشورم. شب هم اگر خدا بخواد بالاخره بعد از ده روز همسرم برمیگرده...
بعدش دوتایی باید بیفتیم دنبال هماهنگ کردن کارا و پذیرایی های هیات. آخه مامان اینا مثل هرسال برای فاطمیه هیات دارن ولی الان خودشون نیستن که پیگیر کارا باشن. پس اینجاست که دختر و داماد میان وسط و کارو جمع میکنن🌝 (انشالله)
همین. امروز دیگه خبر خاصی نیست.
دو ساعت رو پا تکونش دادم تا گذاشتمش زمین بیدار شد :)))))
یا حضرت ایوب به من صبر عطا بفرما🙏
امروز تلاش هام برای استراحت بی فایدهست و زندگیِ پر از کار منو فرا میخونه.
مثل اینکه باید تسلیم شم.
دیدین آیت الله جاودان گفتن برای دفع شر دشمن، این روزها متوسل بشیم به حضرت زینب؟
من میخوام چله زیارت عاشورا بگیرم و هدیه کنم به حضرت زینب برای دفع بلا از کشور و همهمون، شمام اگه دوست داشتین امشب با من شروع کنین✨
انشالله که خانم هم قبول میکنن و حواسشون به ما هست :)🧡
امروز یه دروغ گفتم، الان اومدم غذا بخورم بدجور زبونم رو سوزوندم.
خدایا لطفا همینو به عنوان مجازات دروغ امروز حساب کن.
اون دنیا دیگه ببخش و بگذر🙏
هدایت شده از مجهولات
به بستر فاطمه افتاده و مولا پرستارش
ببین حال پرستار و مپرس احوال بیمارش
کسی از آشنایان هم به دیدارش نمی آید
بود چشمش به در تا کی اجل آید به دیدارش؟
علی از چشم زهرا چشم خود را بر نمیدارد
مجسم می کند عشق و فداکاری و ایثارش
کند اشک علی را پاک با دستی که بشکسته
نخواهد اشک مظلومی فرو ریزدبه رخسارش
علی گه در بغل زانو گهی سر بر سر زانوست
تو گویی از جدایی می کند زهرا خبردارش
به زحمت وا کند چشم و به سختی مینهد بر هم
رمق رفته دگر از دیده ی تا صبح بیدارش