به چنگ آوردهام گیسوی معشوقی خیالی را
خدا از ما نگیرد نعمت آشفتهحالی را
#آقافاضلِنظرے
با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم
می شنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم
زندگی سرخی سیبیست که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم
آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانی ست
در به در، در پی گم کردن مقصد رفتیم
مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم
#آقافاضلِنظرے
بهش گفتم: به نظرت میتونم کارشو انجام بدم؟
گفت: اره
گفتم: یعنی تهش اینجوری (نتیجه ای که میخوام) میشه...؟
گف: اوووو غوره نشده میخوای مویز شی...؟ اول باید خرده کاری کنی تا تهش اون بشه...
هیچی، فقط خواستم بگم خدایا...
تو بخوای غوره نشده مویزم میشم...
پس لطفا بخواه :))
احساس میکنم موقعی که خدا داشته به نوبت سهمیه "خواب" رو ببین بنده هاش تقسیم میکرده، من دوتا سهمیه گرفتم.
انقد که همیشه یا خوابم میاد یا خستم
یادت باشه خدا همیشه یکی مث خودتو گیرت میندازه.
پس انقد خوب باش که وقتی رسیدین به هم بدبخت نشی، عوضش هر روز خداتو شکر کنی واسه زندگی ای که داری
کاش ادمایی که قراره بیان تو زندگیم هیچوقت نفهمن که من چقد زود خر میشم.
فقط کافیه یکم کسی برام عزیز باشه، دیگه قضیه حتمیه...🤦♀
منی که دارم زیر فشارِ کارای نرم افزار و ایلستریتور خم میشم:
همچنان عمم که بهم زنگ زده میگه وااای برات پروژه گرفتم که جلد یه کتابی رو بزنییییی:
وا بده زن وااا بده
حتی نظرمم نخواست که بگم قبول میکنم یا نه🤦♀ انقد که شور و شوق داشت بنده خدا😂
و بله باید بگم که خیلی کم کار داشتم، یه کار دیگم افتاد رو دوشم...