هیمآ...♡
اوکی واقعا نمیدونم چرا اینارو گفتم. اینم نمیدونم که بعد از گفتن اینا، امشب چجوری قراره باهات رو به
*امشب: شب دوم هیات خیمه هنر مونه
و طبیعتا که منو زهرا قراره همو ببینیم.
مدرسه و بعضی ادماش واقعا خیلی وقتا وسط تاریکی یهو یه جوری نور تابوندن به دلم که به خاطر اونام که شده ادامه دادم... :)
البته اکثر وقتا خودشونم متوجه این نشدن
قانون نانوشته اسنپم اینه که اگه عجله داشته باشی حداقل چهل و پنج دیقه طول میکشه تا ی ماشین برات پیدا کنم
وای زهرا امشب اخر مراسم واقعا روحمو شاد کرد با سوتی ای که داد😂😂
میدونین چیشد؟
فقط در همین حد بگم که اومد تو حیاط بدوعه کش چادرش گیر کرد تو سر بچه یکی از معلما مون بعدم چون زهرا شتاب داشت بچه با کله کشیده شد خورد تو در ماشین😂🤦♀
وای من نباید ب این بخندم ولی واقعا باید میدیدین خودش چجوری حرص میخورد و تعریف میکرد😂
شرمنده تعریف کردم خاله🤣
عا خانم شاکریان فامیل دور زهرا ایناست و همزمان مسئول هماهنگی یه سری چیزام هست که من باهاش لینک میشم بعد امشب زهرا یهو جلوش داد زد منو خاله صدا کرد اون بنده خدا چشاش چهارتا شد که الان چی ب چیه😂🤦♀