امروز اگه دختر خوبی باشم و به کارام برسم قول میدم توی دفترچه شعرم دوباره شعر بنویسم و براتون بذارم
چقدر زود گذشت
عید پارسال که خونه مامان جونم همگی جمع شده بودم، اصلا فکرش رو هم نمیکردم که دقیقا یک سال بعدش قراره چقدر زندگیم عوض بشه و تغییر کنه
لحظه سال تحویل پارسال،
یه دخترِ هنرستانی که تیپ قرمز و سبز زده،
خونه مامان جونش بین خاله هاش میگه و میخنده،
از بقیه عکس میگیره و لحظه هاشونو ثبت میکنه،
میشینه و دعا میکنه برای داشتن یه سال خوب، خودشو به خدا میسپره
و سال جدید رو شروع میکنه...
حالا امسال
لحظه سال تحویل
احتمالا توی حرم نشسته
یه دختر هیفده ساله که امسال دیگه خیلی بزرگ شده
میخنده، دعا میکنه، زیارتنامه میخونه، و خوشحاله...
کنار خانوادش، و حالا یه عضو جدیدِ زندگیش♥️
امسال اون دخترکِ پارسال، دیگه نباید فقط برای خودش دعا کنه... امسال دستاشو که ببره بالا برای یه زندگی دعا میکنه...
زندگی ای که قراره بسازه،
بسازن...!