هیمآ...♡
چرا این موقع شب باید دلم برا تابستونای کلاس هفتم هشتم نهم تنگ بشه؟
یا چرا باید بیفتم تو اون روزایی که چله تابستون پا میشدم میرفتم کلاس استراتژی و خسته و له و جنازه میرسیدم خونه جلو کولر ولو میشدم و مامان جونم برام هندونه میآورد؟
چقدر از اون دختر بچهی سیزده، چهارده ساله دورم.
یه دوریِ بیشتر از سه چهار ساله، انگار ده سال پیش اون دختر رو زندگی میکردم
خوشحالم یا ناراحت؟
نمیدونم.
خوشحال از رشدی که کردم و ناراحت از زندگی ای که انقدر زود داره میگذره
دوستان xnxx بودن اینجوریه که شما انقدر فکر میکنی، تجسم میکنی، داستان های مختلف برا خودت میسازی و دوباره بهشون فکر میکنی که دیگه مغز درد میگیری و بدنت ترجیح میده خاموش شه تا بیشتر از این توسط تو زجر نکشه.
هیمآ...♡
کاش امشب کولر روشن نمیشد. الان اصلا وقت مناسبی برای پرت شدن به گذشته ها نیست
فقط باید یه f باشی تا معنی این حرفمو بفهمی