جوری که واقعیت بالاخره کوبیده شد تو صورتم و گف لعنتییی، دست از انکار کردنم بردار من دقیقا جلوی چشماتم.
اینا رو مینویسم تا امروز یادم بمونه، حال امروزم، اتفاقات امروزم، حرفای امروزم، واقعیت های امروزم نباید از یادم برن...
نباید به باد فراموشی سپرده بشن تا من دوباره بشم همون تیکه احساس و وابستی که زود کوتاه میاد...
نباید یادم بره چه حالیم کردن
چه حالی بودم
و چه حالی شدم
متاسفم ولی چه بخوایم چه نخوایم باید با یه سری حقیقت تلخ رو به رو بشیم هر چند که خودمون نخوایم.
اصن همه اینا اوکی
من با همه چی کنار میام...!
ولی یکی بهم بگه من با اون همه خاطره تو ذهنم که پاک نمیشن چیکار کنم؟
هیمآ...♡
اصن همه اینا اوکی من با همه چی کنار میام...! ولی یکی بهم بگه من با اون همه خاطره تو ذهنم که پاک نمیش
ممنونم واسه سال های شیرینی که برام ساختین، باهام زندگی کردین، غصه خوردین و خندیدین، گریه کردین و قهقمه زدین، کمکم کردین و پشتم بودین...
ممنونم واسه خاطراتی که برام ساختین و گذاشتین طعم لذت بخشی بعضی چیزا رو بچشم...
متاسفانه یا خوشبختانه، من ته دلم هنوز دوست تون دارم!
اگه شما فراموش میکنین، من لحظه هامون، خنده هامون، سختی هامون، استرس کشیدن هامون، خوشحالی هامون، شیطنت کردن هامون و شب بیداری هامون رو یادم نمیره...
هرچی باشه نمیتونم وجود ارزشمند تون رو توی زندگیم انکار کنم!
ولی...
ولی اگه شما اونقدری هستین که با همه ی اینا کنار بیاین و به فراموشی بسپرید شون! منم اونقدری هستم که جلوتون خم به ابرو نیارم و دم نزنم...
منم اونقدری هستم که همچنان عزت نفسم حفظ کنم و جا نزنم...