اصن همه اینا اوکی
من با همه چی کنار میام...!
ولی یکی بهم بگه من با اون همه خاطره تو ذهنم که پاک نمیشن چیکار کنم؟
هیمآ...♡
اصن همه اینا اوکی من با همه چی کنار میام...! ولی یکی بهم بگه من با اون همه خاطره تو ذهنم که پاک نمیش
ممنونم واسه سال های شیرینی که برام ساختین، باهام زندگی کردین، غصه خوردین و خندیدین، گریه کردین و قهقمه زدین، کمکم کردین و پشتم بودین...
ممنونم واسه خاطراتی که برام ساختین و گذاشتین طعم لذت بخشی بعضی چیزا رو بچشم...
متاسفانه یا خوشبختانه، من ته دلم هنوز دوست تون دارم!
اگه شما فراموش میکنین، من لحظه هامون، خنده هامون، سختی هامون، استرس کشیدن هامون، خوشحالی هامون، شیطنت کردن هامون و شب بیداری هامون رو یادم نمیره...
هرچی باشه نمیتونم وجود ارزشمند تون رو توی زندگیم انکار کنم!
ولی...
ولی اگه شما اونقدری هستین که با همه ی اینا کنار بیاین و به فراموشی بسپرید شون! منم اونقدری هستم که جلوتون خم به ابرو نیارم و دم نزنم...
منم اونقدری هستم که همچنان عزت نفسم حفظ کنم و جا نزنم...
وی هم اکنون: نکن
نکن
حتی ارزش یه قطره اشکم ندارن...
حتی ناراحتی
حتی بغض
ارزش هیچ کدوم رو ندارن...
نشکَن
نشکَن
هیمآ...♡
میشه یه خواهشی ازتون بکنم؟ لطفا به محض اینکه حس کردید کانال داره اذیت تون میکنه و وقت تونو تلف میکنه
ولی من. نگرانم با خوندن این حرفام این حسو بکنید...
اگه این حس رو کردید لطفا با فرااااغ بال بگذرید و برید و رها باشید... :)
ولی در این یه مورد
خوش به حال برون گراها که به راحتی حال شونو بروز میدن و گریه میکنن و اعتراض میکنن و...
خلاصه یکم خودشونو سبک میکنن...
مث یه درونگرا نیستن که فقط و فقط تو دلشون تلنبار کنن و حرف نزنن...
تق...
صداش شکستن شیشه ای می آید...
بر میگردم و پشت سرم راه نگاه میکنم، چه بد خُرد شده این شیشه نازک! چه بد شکانده هر کس که سنگش زده... چه بد اذیت شده هرکس که صاحبش بوده...
خم میشوم تا تکه هایش را جمع کنم...
تکه اول...
تکه دوم...
تکه سوم...
آخخ...
سوزش شدیدی حس میکنم و پشت بندش خونی ست که سرازیر میشود...
نگاهم را به مایع قرمز رنگ میاندازم که دیدم تار میشود...
من کِی بارانی شدم؟
شمار قطرات خون از دستم در رفته و فقط حواسم پِی جمع کردن شیشه های شکسته ست...
آن تنگ بلور ظریف را، حیف بود اینگونه شکستن...
بی توجه به اشک و خون ادامه میدهم.
تکه چهارم
تکه پنجم
تکه ششم
هفتم
هشتم...
گویی که اختیار از کف داده باشم، مجنون وار شیشه هارا جمع میکنم و حواسم نیست که با برداشتن هر تکه ی جدید شیشه، قسمت دیگری از دستم غرق خون میشود...
فقط جمع میکنم و جمع میکنم و جمع میکنم...
مدام زیر لب زمزمه میکنم: نه نه نه...
چرا شیشه ها و باره کنار هم نمینشستند؟ چرا وصل و قفلِ هم نمیشدند و چرا همدیگر را تاب نمیآوردند؟
نه! مگر دست خودشان است؟
باید دوباره سرهم شوند...!
من، من نیازش دارم!
من آن تنگِ بلورِ ظریف را نیاز دارم...
بَرَش گردانید...
به من ببخشیدش...
تکه های خرد شده ی شیشه را به من ببخشید، شاید که سرهم شوند...
شاید که دوباره سرپا شوند...
شاید که دوباره بتپند...
نه...!
قلبم را به من برگردانید...
#اندکیقلم...✍🏻