هیمآ...♡
مامان راست میگه، من باید چشمامو رو خوبی ها بیشتر از بدی ها باز کنم
مامان راست میگه،
من یه جاهایی خیلی کم کاری میکنم.
من انقد کم حرفم که فک کنم اگه تنها زندگی کنم و کسی نباشه که باهام حرف بزنه، بعد چند ماه زبونم یادم میره
البته خب بیاید اینو فاکتور بگیریم که من همیشه وقتی تنهام با خودم و شخصیت های تو ذهنم بلند حرف میزنم
حاضر شدم برم هیات، لحظه آخر تو آینه یه نگاه به خودم کردم.
شبیه یکی دو سال پیشم لباس پوشیده بودم.
یه لحظه خودِ دو سال قبلمو تو آینه دیدم.
صورتم مثل دو سال قبل با روسری لبنانی قاب گرفته شده بود، حتی روسری و لباس دو سال قبلم رو هم پوشیده بودم.
شده بودم دقیقا همون دختر ۱۵،۱۶ ساله.
خندیدم.
چقدر دلم برای این یکی خودم تنگ شده...