البته خب بیاید اینو فاکتور بگیریم که من همیشه وقتی تنهام با خودم و شخصیت های تو ذهنم بلند حرف میزنم
حاضر شدم برم هیات، لحظه آخر تو آینه یه نگاه به خودم کردم.
شبیه یکی دو سال پیشم لباس پوشیده بودم.
یه لحظه خودِ دو سال قبلمو تو آینه دیدم.
صورتم مثل دو سال قبل با روسری لبنانی قاب گرفته شده بود، حتی روسری و لباس دو سال قبلم رو هم پوشیده بودم.
شده بودم دقیقا همون دختر ۱۵،۱۶ ساله.
خندیدم.
چقدر دلم برای این یکی خودم تنگ شده...
دست خودم نیست ولی وقتی اسممو تو یه مداحی میشنوم اون شعر ناخودآگاه تا یه تایمی میشه مورد علاقم.
*وی هم اکنون اسمش را در مداحی میشنود...