هدایت شده از [مِـتـانُـویا]
ولی قرار نبود وقتی من آغوشم برات باز میکنم تو با همه ترس هام یه خنجر بسازی و از پشت توی قلبم فرو کنی.
و در نهایت توقع نداشته باشی با قدم های لرزون ازت دور نشم.
هیمآ...♡
ولی قرار نبود وقتی من آغوشم برات باز میکنم تو با همه ترس هام یه خنجر بسازی و از پشت توی قلبم فرو کنی
کاش اینجا بودی و میفهمی چقققدر الان با تک تک سلول های بدنم درکت میکنم و میفهممت...
هدایت شده از [مِـتـانُـویا]
و همه این رنج ها برای این بود که دوباره من و اون با هم روبه رو کنی؟
هیمآ...♡
و همه این رنج ها برای این بود که دوباره من و اون با هم روبه رو کنی؟
من داشتم با قبول کردنِ عوض شدن و نبودنش کنار میومدم، نباید دوباره میدیدمش...!