به نام خدا.
نامه چهارم.
این روزا ها شاید، بیشتر از همیشه به تو نیاز داشته باشم.
این روز ها شاید، بیشتر تورا بخواهم که کنارم باشی، که پشتم باشی، که برایم باشی...
این روزها که میگذرد، هروز دلم بیشتر از دیروز میشکند و تو، تو نیستی که برایم مرهم باشی...
تو نیستی که دستان سردم را بگیری و با همان نگاه نافذت تا عمق وجودم را گرم کنی...
تو نیستی تا من از داشتن شانه هایت برای تکیه گاه شدنم، مطمئن باشم... نیستی تا مأمن امنی برای اشک هایم داشته باشم...
تو نیستی و من، تنها تر از همیشه ام...
تو نیستی و من غمیگنم، گویی کودکی باشم بدون دوست، وسط پارک شلوغ شهر...
عروسک کوچکم را که همان قلبم باشد محکم در دستانم گرفته ام و منتظرم تا دوست خودم بیاید، تا بیاید و من از غربت رها شوم، تا بیاد دستم را بگیرد که باهم به سانِ همه، صدای جیغ و خنده هایمان گوش فلک را کر کند...
اما، اما تو نیستی...!
تو نیستی و عروسک کوچکم در دستم هر روز مچاله تر از دیروز میشود، هر روز کدر تر میشود و هر روز کسی مشت دیگری را حواله ش میکند...
و من، دقیقا همین حالا، همین جا و همین لحظه، نیازت دارم، و تو نیستی...
و این ساده ترین و غم انگیز ترین داستانِ ماست...
میخواهمت، و نیستی...
اتمام این سری دلتنگی هایم.
#اندکیقلم...✍🏻
امروز قشنگ زندگی کمر همت بسته بود که بشکَنَتَم.
ینی به فاصله های نیم ساعت نیم ساعت مشکل جدید به وجود میومد🙂
من خیلی خیلی خییییلی خییییلی الان نیاز به دعا تون دارم که کارام راه بیفته
پس لطفا لطفا لطططفا برام دعا کنین🙂❤️
خیلی زیاااد
منم خیلی دعاتون میکنم، قول🤝
دخترانم من امشب راهی شهر امام رضام و چون با مدرسه دارم میرم نمیتونم گوشی ببرم...
پس چهار پنج روزی نیستم پیش تون ولی حتما برای همه تون خیلی دعا میکنم اگر لایق باشم... :)
گفتم بگم چند روزی که نیستم در حال دعا کردن تون هستم انشاءالله😌❤️
امروز قشنگ فهمیدم که زندگی میتونه چه اذیت هایی بکنه آدمو...
اینکه واقعا چه سختی هایی میتونه برای آدم اتفاق بیفته که دونه دونه شون حقیقتا غیرقابل پیش بینی هستن...
ولی میدونید جالبیش چی بود؟ اینکه من بغض داشتم، و داشتم سعی میکردم که قورتش بدم تا جلوی دیگران عرت نفسمو زیر سوال نبرم، ولی در عین حال هم به بچه هامون میخندیدم...
به بچه هایی که سعی میکردن منو اروم کنن و بگن مشکلی نیست...