پرسید دیشب چجوری گذشت؟
چی باید میگفتم؟ میگفتم من بودم، یک و نیم نصفه شب، تو ماشین، توی خیابون خالی از آدم، با گریه، با فریاد، لرزیدن از درد، اشک و در نهایت بغل...؟
هیمآ...♡
پرسید دیشب چجوری گذشت؟ چی باید میگفتم؟ میگفتم من بودم، یک و نیم نصفه شب، تو ماشین، توی خیابون خالی
عین فیلما بود ولی.
خیابون خالی و ساکت، ماشینی که توی خیابون الکی چرخ میزنه، و منی که فارغ از همه چیز گریه میکردم و داد میزدم و حرف میزدم.
و جز همسرم، هیشکی نبود که صدای هقهق هامو بشنوه.
حتی یه جاهایی خودمم نمیشنیدم شون...
هیمآ...♡
عین فیلما بود ولی. خیابون خالی و ساکت، ماشینی که توی خیابون الکی چرخ میزنه، و منی که فارغ از همه چیز
فاصله گریه های دیشبم با قهقهه های امروزم کمتر از ۲۴ ساعت بود.
زندگی همینقدر عجیب و غریب و غیرقابل پیشبینیِ :)
گوگولیا🥲❤️
این چند روز اخیر از مسائل مختلفی پر بودم، (از بحث و دعواهای کوچولو با آدما بگیر تا استرس کنکور و یه مساله ای که چند ماهه مشکل ساز شده برام) اونقدری که ریزش مو شدید گرفتم در حدی که تمام خونه مون شده موهای من🤦♀ دیشب همه چیز خوب بود تا ۱۲ و نیم شب که یه دلپیچه خیلی بد گرفتم، همسرم رو بیدار کردم بریم دکتر و واقعا حالم بد بود، از درد میلرزیدم.
ولی خب چون از لحاظ روانی واقعا دچار عدم سلامتی بودم، همون درد کوچولو جرقه شد برای اینکه تمام دردامو تو ماشین با گریه و داد بیان کنم😂🤦♀
توضیح خلاصه ای بود ولی امیدوارم قانعکننده بوده باشه🥲😁
یه بعد معنوی و آرومِ خیلی خوب داشتم که دارم از دستش میدم.
و میخوام همه تلاشم رو برای زنده نگه داشتنش بکنم🤝
زندگی من اینجوریه که وقتی رابطم با یه نفر یکم خراب میشه و ذهنمو درگیر میکنه، مستقیما روی ۹۰ درصد روابطم تاثیر منفی میذاره و اینجوری میشه که همه میفهمن من یه چیزیم هست🤦♀
دقیقا یک ساعت و نیم نشستم پای لپتاپ و پوستر هیات زدم، و دقیقا همین الان خودم با دستای خودم بدون اینکه سیوش کنم بستمش :))))))))
هدایت شده از سرکارعِلیّه
.
مطیـع کـامل هـم "شهیـد" است ولـو در همینــجا در رختــخواب بمیـرد!
.
هیمآ...♡
. مطیـع کـامل هـم "شهیـد" است ولـو در همینــجا در رختــخواب بمیـرد! .
ببینید کی برگشتههههه💃💃
ماهرو دوباره اومده و من عمیقا خوشحال شدم🥲😂