هیمآ...♡
روز دوم. بعد از ۱۴ روز مامانمو دیدم و یه دل سیر باهاش حرف زدم. به جز این مورد دیگه ای برای خوشحالی ن
عه ببین چند روزه اینم یادم رفته.
هیمآ...♡
روز دوم. بعد از ۱۴ روز مامانمو دیدم و یه دل سیر باهاش حرف زدم. به جز این مورد دیگه ای برای خوشحالی ن
روز سوم.
خندیدن کنار بچه ها
مگه اینکه هر چندثانیه یه بار یادآوری کنی که پزشک هستی، مال ۴ ترم اول دانشجو های پزشکی نیست؟
این که تخصص گرفته پس چرا هنوز به رو میاره که دکتره؟😂
هیمآ...♡
روز سوم. خندیدن کنار بچه ها
روز چهارم.
دلیلی برای خوشحالی ندارم، تازه غمگین هم هستم.
خیلی بخوام مثبت فکر کنم تنها چیزی که امروز قشنگ بود این بود که وقتی زودتر خواستم از مدرسه بیام بیرون ریحانه دم آسانسور بغلم کرده بود و نمیخواست که برم. وقتی هم که به رفتنم راضی شد کلی اصرار کرد که رسیدم خونه درس بخونم و خودمو نندازم عقب.
همین. اینم برای چند دقیقه حالمو خوب کرد.
به قرآن دیگه نمیدونم باید منطقی باشم و دوباره سعی کنم با حرف زدن مشکل رو حل کنم یا چون میدونم حرف زدن قرار نیست چیزی رو حل کنه همینجوری به سکوت و درگیری ذهنی ادامه بدم.