اوکی
فقط بیاید هرچی کار داریم رو کاغذ بنویسیم.
مغزم دیگه پتانسیل تنهایی به دوش کشیدن این همه مساله رو نداره.
ولی من کِی انفد بزرگ شدم که دارم خودمو متقاعد میکنم که توام داری ترکم میکنی و دیگه آدم قبلی نیستی.
من کِی انفد بزرگ شدم که اینجوری در موردت فکر کنم؟
کی انقد بزرگ شدم که جلوی خودمو بگیرم که حرفامو بهت نزنم؟
کی انقد سفت شدم که به زور خودمو باهات عادی جلوه بدم؟
کی؟
چیکار کردی باهام؟
ولی من این بُعد شخصیتی که عاقل بودنه رو از قبل داشتم.
فرقش این بود که فقط جلوی تو خود خودم بودم.
حالا بهم بگو تو فاطله یکی دو ماهه چیشد که مجبور شدم با توام با اون بُعدم برخورد کنم؟
تو با همه تفاوت هامون، از نزدیک ترینای من بودی.
چیکار کردی که الان باید از فعل بودی برات استفاده کنم؟
چیکار کردی که دیگه نمیتونم با فعل هستی خطابت کنم؟
مگه نگفتی آهنگ سیاه و سفید حامیم مال ماست؟
مگه هربار یه ادیت ازش پیدا میکردم برات نمیفرستادم؟
مگه هربار نمیگفتی: چقد ماعه :)
مگه با خوندنش باهمدیگه عشق نمیکردیم؟
چیشده ک دیگه من با شنیدن این آهنگ بغض به گلوم چنگ میزنه؟
چیشد که دیگه من از شنیدن این آهنگ فراری شدم؟
هشدار: این سری پیام هام حاوی انرژی منفیِ.
اگه حالتون رو بد میکنه لطفا رد بشید و نخونید.
ولی شرمنده، آخرِ شبه و مغز من دوباره فرمان تخلیهِ حرفاشو داده...