تو با همه تفاوت هامون، از نزدیک ترینای من بودی.
چیکار کردی که الان باید از فعل بودی برات استفاده کنم؟
چیکار کردی که دیگه نمیتونم با فعل هستی خطابت کنم؟
مگه نگفتی آهنگ سیاه و سفید حامیم مال ماست؟
مگه هربار یه ادیت ازش پیدا میکردم برات نمیفرستادم؟
مگه هربار نمیگفتی: چقد ماعه :)
مگه با خوندنش باهمدیگه عشق نمیکردیم؟
چیشده ک دیگه من با شنیدن این آهنگ بغض به گلوم چنگ میزنه؟
چیشد که دیگه من از شنیدن این آهنگ فراری شدم؟
هشدار: این سری پیام هام حاوی انرژی منفیِ.
اگه حالتون رو بد میکنه لطفا رد بشید و نخونید.
ولی شرمنده، آخرِ شبه و مغز من دوباره فرمان تخلیهِ حرفاشو داده...
مگه تو همونی نبودی که بهتر از همه میدونستی من جقدر عزت نفسم برام مهمه؟
اونقدر که جلوی کسی گریه نمیکنم به جز تو هیات.
اصن خودتم به جز توی روضه، جای دیگه گریه من ندیده بودی.
حالا تو که انقد منو میشناختی، الان چرا به خاطر یه سری رفتارام که یه خاطر حفظ عزت نفسمِ سرزنشم میکنی؟
ول کنید.
باید جلوی مغز و دلمو بگیرم.
من رفته بودم مشهد و آقا حساااابی دوپینگم کرده بود.
با انرژی اومدم. نمیذارم یه سری افکار شبانه و احساساتِ تلخِ و عمیقِ نه چندان قدیمی! دوباره حالمو بگیره.
من قوی برگشتم.
من مثبت برگشتم.
من دلمو به آقا سپردم، حیفه دوباره غبار غم بشینه روش.
بیا دوباره مثل همه این چند روز نادیده بگیرمت...
عوض شدنت رو
نبودت رو
اذیت کردن هاتو
بیا نادیده بگیرم شون... :)
آخه درد اینجاست یه عالمه حرف رو دلمه که نه میام به خودت میگم نه حتی اینجا میگم نه حتی برای خودم تنهایی به زبون میارم!
فقط رو دلم میمونن و میسوزونن...