eitaa logo
هیمآ...♡
137 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
19 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/himayejan/19665 قربانت❤️✨
نه ما ترک نیستیم. بعد اصن اگر باشی هم خیلی فرقی نمیکنه چون ترکی استانبولی با ترکی ما خیلی متفاوته. مثل این میمونه که بگیم جنوبی های ما که عربی بلدن پس میتونن زبان فصیح و غیر فصیح کشور های عربی رو بفهمن! من اول همینجوری با سریال دیدن گوشم عادت کرد، بعد معلم داشتم یه تایم کوتاهی که باهم کتاب استانبول رو کار‌ می‌کردیم. بعد دوباره کلاس رو ول کردم و همینجوری با فیلم و موسیقی شنوایی‌م رو قوی کردم. و همزمان هم سعی کردم دیالوگ هارو تکرار کنم و با زیرنویس فارسی تطبیق بدم ببینم چه کلمه ای چه معنی ای میده. بعد دیگه پست های اینستا رو هم دیدم و همینجوری خودم یواش یواش یاد گرفتم. البته الانم سطحم a2 هستش و بیشتر مکالمات عادی و روزمره و نهایتا یکم رسمی رو متوجه میشم. این وسط هم هی کم و بیش دوباره کلاس میرفتم ولی واقعا چیز خاصی نبود و خیییلی تاثیر نداشت چون پیگیر نبودم. سختی‌ش هم بستگی به خودت داره. من چون خیلی دوسش دارم واسم سخت نیست ولی اگه دوست نداشته باشی چون زبانِ بسیار "آوا" ای هست، ینی مثلا یه چیز رو یذره غلیظ تر بگی کلا معنی جمله عوض میشه، آره خب سخت میشه برات.
گذر زمان؟ امروز که صفحه ی جلوی جزوه‌ی کنکورم، برنامه انتخاب واحدمو نوشتم :)
رزقِ آسمونی و جایزه‌ی امروز هم این بود که با دستای یه فرشته کوچولو بهم رسید :) امروز خیلی خسته شدم و صبوری کردم. از خستگی ساعت هفت و نیم رفتم که بخوابم، ساعت هشت دیدم مامانم داره زنگ میزنه که نمیاید هیات؟ تازه یادم اومد امشب خونه مون هیات بود... همونجوری خواب‌آلود پاشدم حاضر شدم اومدم خونه مامان جونم یه گوشه نشسته بودم و هنوز کامل بیدار نشده بودم که دختر دوست مامانم اومد با یه لبخند اینو داد بهم :) مامانش گفت اینو دیده گفته تو این شهیدو دوست داری واست خریده :) قلبم آب شد، ذوب شد از قشنگی‌ش. از عمیق ترین جای وجودم به دختر کوچولو خندیدم و بغلش کردم...
یه حس قشنگی همراه با بغض دارم... انگار که داداش عباس بهم گفته باشه: درسته تو درگیر زندگی شدی و منو فراموش کردی ولی من تورو یادم نرفته... :)
هیمآ...♡
یه حس قشنگی همراه با بغض دارم... انگار که داداش عباس بهم گفته باشه: درسته تو درگیر زندگی شدی و منو ف
منم یادم نرفته... فقط درگیر شدم. فقط پرت شدم. مگه میشه یادم بره؟ مگه میشه شب هایی که تا صبح باهاش حرف زدم رو یادم بره؟ مگه میشه اون شبی که خوابشو دیدم یادم بره؟ مگه میشه اون شبایی که با کتابش توی بغلم خوابم می‌برد یادم بره؟ مگه میشه دو سالی که پلاکِ عکسش به گردنم بود یادم بره؟ مگه میشه یادم بره اون روز که ارائه داشتم گوشه‌ی کلاس خودشو بهم نشون داد و بهم خندید و قلبمو آروم کرد؟ مگه حس اولین باری که بابام سوپرایزم کرد و بُردم سر مزارش یادم میره؟ مگه میشه این چیزا رو فراموش کرد...