هیمآ...♡
گاهی تمام هستی کوچکِ کوچکِ کوچک میشود و خودش را کنج چشمهایش جا میکند. و همان میشود که وقت پلک زد
سبحان الله ببینید من چقدر زیبا و ادبی و فرهیخته و ملیح صحبت کردم.
واقعا اینو یادم رفته بود الان دیدمش خیلی ذوق کردم🥲😂✨
مریضِ دیوانهی روانی فقط خودمم که خونم مثل بازار شام بهم ریخته ست و کار داره، شامم رو هم اندازه دو نفر گذاشته بودم ولی زنگ زدم مهمون دعوت کردم😃
الان نه شام به اندازه کافی داریم نه خونه ای که توانایی پذیرش مهمون داشته باشه😃
عالیه عااااالی
مهمونا اومدن و من آخرشم نرسیدم گاز رو تمیز کنم فقط غذا گذاشتم. در حال خاطر هم جنازه هستم.
حالا این وسط ساعت ۹ و نیم هم کلاس ترکی دارم، دسته جمعی نشستیم صلوات میفرستیم که معلمم یادش بره کلاسو.
گفتم حالا گازو کی میبینه بابا؟
دقیقا مهمون اومد رفت توی آشپزخونه یه کاری بکنه و دقیقا گاز رو دید🙂💔
بحث اهمیت به حرف مردم شد.
یادم باشه حتما بیام مفصل در موردش حرف بزنم، به عنوان آدمی که یه دوره ای بیش از حد حرف مردم براش مهم بود...