مریضِ دیوانهی روانی فقط خودمم که خونم مثل بازار شام بهم ریخته ست و کار داره، شامم رو هم اندازه دو نفر گذاشته بودم ولی زنگ زدم مهمون دعوت کردم😃
الان نه شام به اندازه کافی داریم نه خونه ای که توانایی پذیرش مهمون داشته باشه😃
عالیه عااااالی
مهمونا اومدن و من آخرشم نرسیدم گاز رو تمیز کنم فقط غذا گذاشتم. در حال خاطر هم جنازه هستم.
حالا این وسط ساعت ۹ و نیم هم کلاس ترکی دارم، دسته جمعی نشستیم صلوات میفرستیم که معلمم یادش بره کلاسو.
گفتم حالا گازو کی میبینه بابا؟
دقیقا مهمون اومد رفت توی آشپزخونه یه کاری بکنه و دقیقا گاز رو دید🙂💔
بحث اهمیت به حرف مردم شد.
یادم باشه حتما بیام مفصل در موردش حرف بزنم، به عنوان آدمی که یه دوره ای بیش از حد حرف مردم براش مهم بود...
هیمآ...♡
خب وقتشه مبهوم تقدیمی بده برای اولین بار و شاید اخرین بار شما به✨ اینجا ✨لینکتو میفرستی منم طبق محت
اوا اینجارو نگا🌝
منم بازی👈👉