یه روزی یه جایی دور از دنیا با همهی عزیزام جمع میشم و تا ابد اونجا زندگی میکنیم... :)
سلام از جمعه ای که با چیدن جهاز عروس (خواهرشوهر) شروع شده و معلوم نیست کی تموم میشه.
یه عالمه هم غر دارم که دیشب یه سری شونو زدم و یکم خالی شدم.
الان هم خیلی حال و وقت ندارم وگرنه بازم همون غر ها از اول میزدم چون کامل تخلیه نشدم.
البته نمیدونم میشه اسم شونو گذاشت غر یا نه
ترکیبی از غر، نق، کلافگی، عصبانیت، خستگی و دلگرفتگی عه
حالا اسم این ترکیب چی میشه رو دیگه نمیدونم
هیچ ایده ای ندارم که باید چیکار کنم دقیقا چون خودم در روند جهاز چیدن خودم ذره ای دخالت نداشتم و همه کار هارو مامان و خاله ها و عمه ها انجام دادن...
یه روز آخر من اومدم یه ذره کار کنم، بعد از اینکه آویز های لوستر رو وصل کردم زنداییم اومد از خونه بیرونم کرد فرستادتم خونه مامان اینا و گفت تو فردا عروسیته نباید خسته شی...
این چنین بود که تنها کار من فقط شد وصل کردن آویز های لوستر و تمام.
حالا الان بنده به همراه خانواده همسر در خونه ای حضور داریم که عملا هیییچ چیزش چیده نشده و کمتر یک ماه دیگه هم عروسیه🤝
خدا یار و نگهدار مون باشه👐
تازه دیشب هم تقریبا هر چند دقیقه یه بار با کابوس و صدای نالهی خودم از خواب میپریدم...
واقعا خیلی وحشتناک بود، از خواب میپریدم تا چشمامو میبستم دوباره ادامه کابوس رو میدیدم و دوباره با ناله از خواب میپریدم. آخرش نصفه شب پاشدم صدقه دادم.
نزدیک شیش، هفت بار همین اتفاق افتاد و دفعهی یکی مونده به آخر رسما داشتم میزدم زیر گریه که دوباره خوابم برد.
فلذا خوابمون هم میاد زیاد🤌
دوباره خونهی مامان اینا، هوای خنک بالکن اتاقم، صدای جیک جیک پرنده ها تو پارک رو به رو، صدای نماز خوندن بابا و در نهایت تخت خودم...
الحمدلله واسه همه شون🤍