هدایت شده از سرکارعِلیّه
کاش یکی دوتا آمریکایی هم گروگین گاری می کردید دلمون خنک تر میشد ـ
انفجار های امشب خیلی خیلی نزدیک ما بودن. تقریبا دیگه شیشهها داشتن پودر میشدن. موجِ وحشتناکی داشت.
الحمدلله حال مون خوبه، اما بیاید دعا کنیم برای اونایی که مستقیم مورد اصابت قرار گرفتن...
هدایت شده از ❀ صحیفه سجادیه جامعه ❀
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤲 دعای پوشش و حجاب از دشمن | فایل تصویری
دعای ۱۶۱ صحیفه جامعه سجادیه
مداومت بر این دعای کوتاه، برای در امان ماندن از دشمن توصیه شده است
دانلود فایل صوتی
دانلود فایل تصویری باکیفیت
@sahifeh_sajjadiyeh_jameeh
عاشق پروفایل جدید مجهولات شدم.
ممکنه هر لحظه تمامی پروفایل های شبکه های اجتماعیم رو همین بذارم🤝
هیمآ...♡
دیروز مامان رو بعد ۳۴ روز دیدم. شام رو پیش شون خوردیم و بعد از بیشتر از یک هفته، برگشتیم خونه. خیلی
شبی که گفتم احتمالا صداها بیشتر میشه، اتفاق افتاد.
اما صدا نبود، انفجار بود!
سه یا چهار انفجار خیلی خیلی نزدیک.
شیشه ها داشتن از جا کنده میشدن و خونه مثل وقتی که یه زلزلهی ۶ ریشتری اومده باشه، میلرزید.
خواب بودیم که زدن. اونقدر توی شوک بودم که از چند ثانیهی اول چیزی یادم نمیاد. فقط یادمه وسط هال بودم و دور خودم میچرخیدم.
گوشیم زنگ خورد و پشت تلفن بابام بود که بلند داد میزد و میگفت بیاین بیرون، ماشین رو ول کنید بدویید بیرون. (فاصله خونهمون با مامانم اینا، ۳ تا کوچه ست)
فقط یه لحظه ذهنم فرمان داد که وضو بگیرم، تا رفتم توی آشپزخونه و شیر آب رو باز کردم انفجار دوم رو زد. شیشهی آشپزخونه داشت پودر میشد دیگه. زمین میلرزید. سریع شیر رو بستم و دوباره پریدم توی هال بغل همسرم.
لرزش های انفجار دوم که تموم شد سریع روسری و چادر سرم کردم و دویدیم سمتِ در و با آخرین توان از راه پله رفتیم پایین.
توی پارکینگ که رسیدیم انفجار سوم رو زد.
درِ حیاط رو باز کردیم و دویدیم سمت پارکِ محل.
دیدم مامانم اینا اومدن سرِ کوچهی ما.
فقط یادمه عین فیلم ها، با همسرم دست همدیگه رو گرفته بودیم و با تمام توان به سمت مامانم اینا میدویدیم.
اون چند ثانیه تا برسم به مامان و بابام، تمام وجود و انرژیم جمع شده بود توی پاهام و فقط خدا خدا میکردم انفجار بعدی بین مون نیفته.
به مامان اینا که رسیدیم تازه نفس کشیدم.
اما همهی وجودم میلرزید. نفسم بریده بریده بود و احساس میکردم دارم خفه میشم. ضربانم روی هزار بود.
فقط یادمه که تند تند بهم میگفتن: آروم باش، تموم شد، همه کنار همیم. همه پیش همدیگه ایم.
اومدیم توی پارک. عمه هام و مامان جونم همه توی پارک بودن. صدای جیغ و گریهی مطهره (دخترعمم) میومد. انفجار به اونا نزدیک تر بوده. جیغ میزد و گریه میکرد. خیلی میفهمیدمش.
خیلی زیاد.
منم چند شب اخیر توی همون وضع بودم. ولی صحبت های خاله زینب کمکم کرده بود و دیگه گریه نمیکردم.
با اینکه با همهی وجودم میلرزیدم رفتم پیش مطهره باهاش تنفس جعبه ای کار کردم تا آروم تر بشه.
نمیدونم موفق بودم یا نه، ولی تلاشم رو کردم.
خلاصه، تا طلوع آفتاب توی پارک بودیم.
قرآن خوندیم، ترسیدیم، گریه کردیم، خندیدیم و آروم شدیم.
نصفِ امروز اینطوری گذشت.
ولی نکتهی قشنگش برای خودم این بود که من دیگه مثل قبل اونقدر وحشتناک گریه نکردم، در واقع اصلا گریه نکردم!
تازه دخترعمم رو هم آروم کردم.
دارم افتخار میکنم به خودم. به خاطر نتیجه دادنِ تلاش هام.
اما خب، میدونم اینکه اینبار بهتر شدم، دلیل بر این نیست که دیگه نمیترسم.
ممکنه دوباره عصبی بشم، ممکنه حتی بدتر از قبل بشم.
اما همین موفقیتِ امروز برام قشنگ بود.
دیدنِ قدرتمندیِ خودم برام قشنگ بود.
دیدنِ قدرتی که خدا بهم داد قشنگ بود.
الحمدلله.
همین.
یادگارِ ۱۴۰۴/۴/۳
هدایت شده از سرکارعِلیّه
بچه ها شما یادتون نمیاد ولی یه قانون داشتیم سالهای قبل که طبق اون قانون اگر جنگ 21 روز طول میکشید ارتش باید به نفع اسرائیل وارد عمل میشد.