eitaa logo
هیمآ...♡
141 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
18 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
عاشق پروفایل جدید مجهولات شدم. ممکنه هر لحظه تمامی پروفایل های شبکه های اجتماعی‌م رو همین بذارم🤝
https://eitaa.com/mjholat/24747 تسلیم شدم🤌 رفت رو پروفایلام.
هیمآ...♡
دیروز مامان رو بعد ۳۴ روز دیدم. شام رو پیش شون خوردیم و بعد از بیشتر از یک هفته، برگشتیم خونه. خیلی
شبی که گفتم احتمالا صداها بیشتر میشه، اتفاق افتاد. اما صدا نبود، انفجار بود! سه یا چهار انفجار خیلی خیلی نزدیک. شیشه ها داشتن از جا کنده میشدن و خونه مثل وقتی که یه زلزله‌ی ۶ ریشتری اومده باشه، میلرزید. خواب بودیم که زدن. اونقدر توی شوک بودم که از چند ثانیه‌ی اول چیزی یادم نمیاد. فقط یادمه وسط هال بودم و دور خودم می‌چرخیدم. گوشیم زنگ خورد و پشت تلفن بابام بود که بلند داد میزد و میگفت بیاین بیرون، ماشین رو ول کنید بدویید بیرون. (فاصله خونه‌مون با مامانم اینا، ۳ تا کوچه ست) فقط یه لحظه ذهنم فرمان داد که وضو بگیرم، تا رفتم توی آشپزخونه و شیر آب رو باز کردم انفجار دوم رو زد. شیشه‌ی آشپزخونه داشت پودر میشد دیگه. زمین میلرزید‌. سریع شیر رو بستم و دوباره پریدم توی هال بغل همسرم. لرزش های انفجار دوم که تموم شد سریع روسری و چادر سرم کردم و دویدیم سمتِ در و با آخرین توان از راه پله رفتیم پایین. توی پارکینگ که رسیدیم انفجار سوم رو زد. درِ حیاط رو باز کردیم و دویدیم سمت پارکِ محل. دیدم مامانم اینا اومدن سرِ کوچه‌ی ما. فقط یادمه عین فیلم ها، با همسرم دست همدیگه رو گرفته بودیم و با تمام توان به سمت مامانم اینا می‌دویدیم. اون چند ثانیه تا برسم به مامان و بابام، تمام وجود و انرژیم جمع شده بود توی پاهام و فقط خدا خدا می‌کردم انفجار بعدی بین مون نیفته. به مامان اینا که رسیدیم تازه نفس کشیدم. اما همه‌ی وجودم میلرزید. نفسم بریده بریده بود و احساس می‌کردم دارم خفه میشم‌. ضربانم روی هزار بود. فقط یادمه که تند تند بهم میگفتن: آروم باش، تموم شد، همه کنار همیم. همه پیش همدیگه ایم‌. اومدیم توی پارک. عمه هام و مامان جونم همه توی پارک بودن. صدای جیغ و گریه‌ی مطهره (دخترعمم) میومد. انفجار به اونا نزدیک تر بوده. جیغ میزد و گریه میکرد‌. خیلی می‌فهمیدمش. خیلی زیاد. منم چند شب اخیر توی همون وضع بودم. ولی صحبت های خاله زینب کمکم کرده بود و دیگه گریه نمی‌کردم. با اینکه با همه‌ی وجودم میلرزیدم رفتم پیش مطهره باهاش تنفس جعبه ای کار کردم تا آروم تر بشه. نمیدونم موفق بودم یا نه، ولی تلاشم رو کردم. خلاصه‌، تا طلوع آفتاب توی پارک بودیم. قرآن خوندیم، ترسیدیم، گریه کردیم، خندیدیم و آروم شدیم. نصفِ امروز اینطوری گذشت. ولی نکته‌ی قشنگش برای خودم این بود که من دیگه مثل قبل اونقدر وحشتناک گریه نکردم، در واقع اصلا گریه نکردم! تازه دخترعمم رو هم آروم کردم. دارم افتخار میکنم به خودم. به خاطر نتیجه دادنِ تلاش هام. اما خب، میدونم اینکه این‌بار بهتر شدم، دلیل بر این نیست که دیگه نمی‌ترسم. ممکنه دوباره عصبی بشم، ممکنه حتی بدتر از قبل بشم. اما همین موفقیتِ امروز برام قشنگ بود. دیدنِ قدرتمندیِ خودم برام قشنگ بود. دیدنِ قدرتی که خدا بهم داد قشنگ بود. الحمدلله. همین. یادگارِ ۱۴۰۴/۴/۳
هدایت شده از سرکارعِلیّه
بچه ها شما یادتون نمیاد ولی یه قانون داشتیم سالهای قبل که طبق اون قانون اگر جنگ 21 روز طول میکشید ارتش باید به نفع اسرائیل وارد عمل میشد.
هیمآ...♡
بچه ها شما یادتون نمیاد ولی یه قانون داشتیم سالهای قبل که طبق اون قانون اگر جنگ 21 روز طول میکشید ار
فقط سرکار علیه میتونه کمدی ترین موقعیت ها و مسائل رو انقدر جدی و بدون شوخی بگه. عاشقشم😂
عه ناشناس زنده شد. اگه حرفی دارید بزنید تا نمرده😂
قربونتون❤️ بله تهرانیم، خداروشکر شرایط خوبه، الحمدلله خونه مون هم سالمه ممنونم از نگرانی هاتون🥲🫂
هدایت شده از ایران همدل
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 دم همه‌تون ‌گرم 🔹 جلوه‌های همدلی مردمی که "برای ایران" با همه وجود ایثار کردند 🇮🇷 👈 جلوه‌های همدلی و همبستگی مردم کشورمان در برابر تجاوز رژیم صهیونی به خاک ایران عزیز تصاویر، فیلم‌ها و روایت‌های خود را به @iranehamdel_contact بفرستید. @irane_hamdel
سر و صدا هایی که توسط همسایه هامون تولید میشن، صدای پدافند میدن. به جون خودم.
هیمآ...♡
شبی که گفتم احتمالا صداها بیشتر میشه، اتفاق افتاد. اما صدا نبود، انفجار بود! سه یا چهار انفجار خیلی
دیشب آخرِ شب دوباره بازم دو تا صدای بلند اومد. اما مثل دفعه‌ی قبل اونقدر نزدیک نبود. دوباره داشت حالم بد میشد برای همین میخواستیم با بابام اینا راهی قم و زيارت و خونه‌ی خالم بشیم که در آخرین لحظات به دلایلی لغو شد. اما شب رو با مامانم اینا و عمه هام، خونه‌ی مامان جونم خوابیدیم. البته حدودا نزدیک صبح بود که خوابیدیم برای همین تقریبا همه مون ۱۲ ظهر پاشدیم. نهار رو که خوردیم ساعت ۳ شده بود، بابام اینا عزمِ رفتن به قم کردن و ما هم برگشتیم خونه مون تا خونه رو مرتب کنیم‌. آخه خانواده‌ی همسرم اینا به خاطر اینکه اطراف خونه‌شون رو زدن، هنوز برق و گاز ندارن و احتمالا چند روزی میان پیش ما‌. البته بعید میدونم بیان، ولی خب باز هم همین دلیلِ خوبی بود برای اینکه بیایم و به خونه برسیم. اومدم خونه و شروع کردم به کار کردن. به عادتِ همیشگی ویس استاد شجاعی گذاشتم و شروع به تا کردن لباس ها کردم، سه سری لباسشویی روشن کردم، لباس پهن کردم و... همسرم هم شروع به جمع‌آوریِ هال کرد. تمام تلاشم رو کردم که جزء به جزء عادت های قبلیم رو انجام بدم تا به بهترین شکل زندگیِ دو هفته‌ی قبل رو به خودم تلقین کنم. دوش آب گرم گرفتم. ولی مثل چند روزِ گذشته بی حوصله و سریع و پر استرس نه! مثل قبلا با حوصله و آروم. ماسکِ مو زدم و سعی کردم به روزمرگی‌‌های کوچولوی‌ زندگی برگردم. حتی میخواستم با بابلیس موهامو فر کنم ولی فرصت نشد. بعدش تمرین جدیدی که خاله زینب گفته بود رو انجام دادم و خیلی آروم تر شدم. اما بازم دلم میخواست کارِ بیشتری برای سرگرم کردن خودم بکنم. با همسرم یکم تو گوشی چرخ زدیم تا اذان شد. نماز خوندیم و تصمیم گرفتیم شام بریم بیرون تا یه هوایی به کله‌م بخوره. آخه خیلی وقت بود دور نزده بودم. این دو هفته‌ی اخیر هم که کلا رنگ آسمونو درست ندیده بودم... اما خب، دارم تلاش می‌کنم به حالِ خوب ام برگردم. هرچند سخت، هرچند کُند، هرچند با وجودِ احتمالیِ قضاوت ها و برچسب زدن های دیگران که ممکنه بهم بگن لوس و زودرنج و ضعیف! بله، من حساس تر از دیگرانم. بله من واقعا آسیبِ روحی دیدم. ولی مهم نیست که این برای دیگران خنده دار یا مسخره‌ست. مهم اینه که این زندگیِ منه. احساسات منه. روان منه. ذهن منه. و من بیشتر از هر کسی دارم تجربه‌ش میکنم و میدونم که چه زخمی بر داشته! پس تلاش می‌کنم برای زودتر خوب شدنِ این زخم. تلاش می‌کنم برای بخیه زدن و ضدعفونی کردنش... حالا هم تازه از بیرون برگشتیم. الحمدلله دو، سه ساعتِ خوب و آرومی بود. امیدوارم ادامه‌ی شب هم همینطوری باشه. و حتی ادامه‌ی زندگی... همین. یادگارِ ۰۴/۴/۴ پ.ن: معمولا فکر می‌کنیم توی تاریخ های اینجوری باید کارِ خاص و فوق‌العاده ای بکنیم که به یادموندنی بشه. ولی من امروز، یک روزِ عادی داشتم. اما فرقش با روزهای دیگه این بود که من امروز "این عادی بودن رو خودم به وجود آوردم!" پس میشه گفت من امروز قهرمانِ خودم بودم. یه قهرمانِ عادی که یک روزِ عادی برای خودش ساخت‌. گاهی وقتا عادی و معمولی بودن خودش بزرگترین نعمته :) البته با لطفِ لحظه به لحظه‌ی خدا✨ الحمدلله...
هدایت شده از نو+جوان
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | ناامید نشید! ✌️ عوامل مژده‌دهنده برای ما زیاده... 📲 نسخه مناسب برای شبکه‌های اجتماعی 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_Khamenei
هدایت شده از سرکارعِلیّه
. خدایا‌ روح من رو پاک کن از تاریکی هایی که باعث میشه این محرم دلم از نور اباعبدالله روشن نشه.. .