eitaa logo
هیمآ...♡
123 دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
1.1هزار ویدیو
17 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/2583813 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از - مَن‌نَوال¹⁸سالہ‌ام !'
برای اولین بار میخوام یه چیزایی بهتون تقدیم کنم عزیزای دلم^^💜✨ این پیامو فور بزنید منم با توجه به کانالتون فیلم یا آهنگ یا عکس بهتون تقدیم میکنم (= - البته برای بعضی ها که میشناسم اسمشونو میزنم((:
ساعت اللهم عجل لولیک الفرج :)
و دوباره ساعت :) اللهم عجل لولیک الفرج :))
بیاین الهی عظم البلا هم بخونیم
+هی... میگم که _هوم؟ + هوم جواب من نیستا _نچ... بلهه؟ + بله رو هم دوست ندارم، جواب من نیست. _ ای باباا... جااانم؟ بفرمایید خط لبخند از این سر تا اون سر صورتش کش اومد: آهااا این شد. ولی این قبول نیست. از اول میگم قشنگ جواب بده. خندم گرفته بود: آخر شبی بازیت گرفته؟ _ هیس، رو حرف من حرف نباشه، اصن دوست دارم تا صبح صدات کنم، توام فقط بگی جانم. هی صداتو بشنوم، هی ذوق کنم. اصن صدات مال خودمه...! حرفیه؟ لبخند زدم: نه، دلم که اصل کاریه رو خیلی وقته مال خودت کردی، صدام که دیگه چیزی نیست...مال خودت... همش مال خودت خندید، از اون قشنگاش: افرین، حالا گوش کن و قشنگ جواب بده. مکث کرد، لبش رو تر کرد و با حوصله گفت: _دلیل زندگیم... + جانم... :) و دوباره خندید، از همون قشنگاش... ...✍🏻
بیاین جریان نوشتنم رو براتون بگم.
شبه و طبق روال همیشه من حرف زدم گرفته.
هیمآ...♡
بیاین جریان نوشتنم رو براتون بگم.
خب من از کلاس سوم می‌نوشتم، یه دفتر داشتم و توش داستان های کوتاه می‌نوشتم. البته بچه گانه بودن ولی خب به نسبت همون سنم میشه گفت خیلی خوب بودن. گذشت و گذشت، من بزرگ شدم. انشا نوشتن رو خیلی دوست داشتم. برام خیلی راحت بود. میتونستم هر موضوعی رو که بهم میدن توی هر نوع ژانری به خوبی بنویسم. ازین مدل ها نبودم که فقط احساسی بنویسم، یا فقط ادبیاتی... نه. همه جوره می‌نوشتم و بقیه هم خیلی خوش شون میومد.
رسیدم کلاس پنجم. یه معلم ادبیات پیدا کردم که کلاس ششم و هفتم هم معلمم بود. شاید بتونم بگم جرقه دوباره نوشتن، توجه کردن به نوشتن، مهم شمردن نوشته هام، از ایشون شروع شد. ایشون بود که درست و حسابی از نوشته هام تعریف می‌کرد، و منتقدانه نقد شون می‌کرد. هیچ وقت یادم نمیره وقتی میرفتم که توی کلاس انشا مو بخونم، تو طول خوندن انشا یه لحظه هم لبخند از لباش کنار نمی‌رفت. بچه ها هم خیلی دوست داشتن نوشته هامو! وقتی نوبتم می‌رسید صدای دو سه نفر شون در میومد که: آخ جون فلانی میخواد بخونه...
نوشتن برام قشنگ تر شده بود. ولی هنوز هم در همون حد انشا های هفتگی. میگم، انشا هام هم توی هر موضوعی بود، ینی اینجوری بود که معلم مون یه عالمه موضوع میداد و هرکی یه چیزی رو انتخاب می‌کرد و می‌نوشت. خیلی وقتا موضوعات طنز بودن. منم می‌نوشتم شون. گاهی صدای خنده ی بلند کل کلاس از انشا هام در میومد...!
گذشت و گذشت تا رسیدم کلاس هشتم و معلم ادبیات مون عوض شد... دلم برای انشا شخصی های هفتگی که قبلا داشتم تنگ میشد ولی باز خیلی کم پیش میومد که درست و حسابی دل به نوشتن بدم. ینی نمی‌رفتم سرش. ولی وقتی واقعا عزم میکردم که بنویسم، حسابی از دل و جون مایه میذاشتم و برام لذت بخش بود.