eitaa logo
هیمآ...♡
136 دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
1.2هزار ویدیو
20 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
حالا درسته من خودمم شب عروسی ساعت ده تازه فهمیدم ناخن هام به دستم نمیرسه و تازه اون موقع زنگ زدیم به آرایشگاه که یه فکری به حال ناخنکار بکنه. ولی اون ناخن بودددد این ماشینهههههه مگه میشه تا شب عروسی به ذهن آدم نرسه که باید ماشین عروس آماده کنهههه
تازه خودشون هم دویست و شیش هم سمند دارنا ولی خب نمیدونم داستان چیه که مورد پسند شون نیست :)))
اصن داستان مورد پسند بودن یا نبودن هم نیست داستان اینه که الان دیرهههه الان بخوای بری صاف از گالری هم ماشین بیاری دیرهههه😭😂😂
ببین باز منم دست گل و کفش داماد رو روز قبل از عروسی گرفتیم ولی آخه ماشین خیلی جدی تر از این حرفاست🥲😂
چمیدونم دعا کنید بتونیم یه ماشین مناسب پیدا کنیم🥲
ولی یه چیزی بگم بهتون؟ :) الان که همسرم داشت پشت تلفن با همین علی (پسرعموش) حرف میزد داشت بهش میگفت ببین من فردا از پنج صبح بیدارم هررررکاری بود سریع بهم بگو. یه لحظه دلم براش گرفت... چون عروسی خودمون که بود همسر من شب قبل از عروسی تا ساعت ۱ توی محل کار باباش بود‌. چون باباشون اون موقع یه پروژه جدید کلید زده بودن و همه درگیر اون بودن. همه یعنی خود همسرم، باباش، عموش، علی، و تمام دوستان نزدیک شون. تا شب عروسی همه شون سر کار بودن. صبح عروسی که شد همسرم یکم استرس میگیره و شروع میکنه تماس گرفتن با اینا که اگه کمکی ازشون برمیاد بیان کمکش. و حدس بزنید چی؟ تک‌تک شون میگن: من؟ من که الان سر کار باباتم. من الان دارم کارای تبلیغاتی رو انجام میدم. من الان دفترم و نمیتونم خودمو بهت برسونم و... و بله همسر من راه میفته سمت آرایشگاه و تمام مسیر از شدت تنهایی‌ش گریه میکنه. میگفت هی با خودم میگفتم مگه من چندبار داماد میشم که الان هیچ کدوم شون کنارم نیستن؟ حتی نزدیک ترین هام... (اینارو بعدا برام تعریف کرد) جوری که وقتی وارد ارایشگاه میشه چشماش انقدر پف کرده بوده آرایشگر فکر میکنه از شدت خواب زیاد اینجوری شده. و توی هیچ کدوم از این مراحل به منم هیچی نگفته بود.
خلاصه که همسر من روز عروسی مون تقریبا همه کارارو خودش تک و تنها انجام داد. صبح با چشمای پف کرده رفت ارایشگاه، ساعت ۱۰ اومد دنبال من و منو رسوند آرایشگاه و بعدش خودش رفت حلقه گل هایی که برای تزئین ماشین گرفته بودیم رو نصب کرد و رفت لباس پوشید و دوباره اومد دنبال من تا بریم تالار‌. همه‌ی اون عزیزان هم مثل مهمون اومدن توی تالار. نه یکم زودتر نه یکم دیرتر... توی تمام این لحظات هم لحظه ای ناراحتی‌ش رو به من بروز نداد و همه اینارو بعد از چند ماه برام تعریف کرد. اون روز فقط باهم خوش گذروندیم. الان که دیدم خودش با اینکه روز عروسی‌ش تنها موند ولی اینجوری پشت پسرعموش موند و معرفت به خرج داد واقعا قلبم اکلیلی شد براش🥲✨ میگه عیب نداره. من تنها موندم ولی دوست ندارم کسی رو تنها بذارم. حالا اونا اون موقع درگیر بودن، من که الان درگیر نیستم و میتونم کمک شون کنم نباید به خاطر کینه کمک‌م رو دریغ کنم که... واقعا یه لحظه تو دلم از خودم پرسیدم: خدایی اگر با من اینکارو میکردن منم میتونستم فراموش کنم و برم کمک شون یا میگفتم چون اونا پیش من نبودن، منم براشون کاری نمی‌کنم...؟!
خب دیگه همین تا به سمت زرد عقدی شدن نرفتیم صحبتام رو تموم میکنم😔😂
اون یکی طرف؟ اره اینم احتمال داره😔😂
شما واقعا اسپانسر اختصاصی تون خدا بوده😂 ما عروسی مون اسفند بود از آذر تالار رزرو کرده بودیم😂
افرین افرین با این رفتار خیلی موافقم اصن اون روز فقط ادم باید خوش بگذرونههه🌝🤌🤌 خوشبخت بشین مادر🥺🤍
الان یادم اومد منم دو شب قبل از عروسی رفتم خونه خالم که لباسمو پرو کنم، همسرم اومد پشت لباسو ببنده زد پاره‌ش کرد🤣 قشنگ پشت لباس عروس جررررر خورد. هیچی دیگه خدا خیر بده خالمو، سریع اومد گندکاری مارو جمع کرد😔😂