هیمآ...♡
خستهام. از این حجم ملتی که هرکاری بکنم بازم تا آخرین آپدیت های زندگی منو در میارن.
بعضا چیزایی رو میفهمن که مثلا من خودم میخوام بهشون بگم ولی مثلا با دو روز تاخیر.
ولی قبل از اینکه من اقدام کنم اونا خودشون میفهمن و میان بهم میگن🙂💔😂
ولی کادر قشنگ همون کادره.
ثمین همچنان در حال رنده کردن گلوی خودش برای ساکت کردن بچه هاست.
خانم صدیقی همچنان سر جلسه های مدرسه ست.
خانم سالم همچنان داره به دوازدهمی ها رسیدگی میکنه.
خواهر خانم صدیقی که مسئول رسانه ست همچنان داره حرص میخوره که بدون حجاب نیایم جلو دوربین.
و...
از مدرسه به قصد دانشگاه رفتن زدم بیرون ولی متاسفانه گول پیشنهاد وسوسهانگیز همسر رو خوردم و راهی بازار شدیم😔😂
البته اینکه واقعا دلدرد داشتم و نمیتونستم سر کلاس بشینم هم بی تاثیر نبود. یعنی واقعا نمیتونستم برم دانشگاه.
عملا بین خونه رفتن و بازار رفتن گزینه بازار رو انتخاب کردم.
دلدرد دیگه زد به کمر و پاهام و بازار گردی در اوج به اتمام رسید.
صدق الله العلی العظیم🤌
هیمآ...♡
ولی با همه اینا مامان راست میگه، آدما تحت همین فشار هاست که شکوفا میشن و میدرخشن.
مامان راست میگه،
من فقط نیاز به زمان دارم تا یه سری چیزا رو یاد بگیرم.