هیمآ...♡
بیاین جریان نوشتنم رو براتون بگم.
خب من از کلاس سوم مینوشتم، یه دفتر داشتم و توش داستان های کوتاه مینوشتم. البته بچه گانه بودن ولی خب به نسبت همون سنم میشه گفت خیلی خوب بودن.
گذشت و گذشت، من بزرگ شدم.
انشا نوشتن رو خیلی دوست داشتم. برام خیلی راحت بود. میتونستم هر موضوعی رو که بهم میدن توی هر نوع ژانری به خوبی بنویسم.
ازین مدل ها نبودم که فقط احساسی بنویسم، یا فقط ادبیاتی...
نه. همه جوره مینوشتم و بقیه هم خیلی خوش شون میومد.
رسیدم کلاس پنجم.
یه معلم ادبیات پیدا کردم که کلاس ششم و هفتم هم معلمم بود.
شاید بتونم بگم جرقه دوباره نوشتن، توجه کردن به نوشتن، مهم شمردن نوشته هام، از ایشون شروع شد.
ایشون بود که درست و حسابی از نوشته هام تعریف میکرد، و منتقدانه نقد شون میکرد.
هیچ وقت یادم نمیره وقتی میرفتم که توی کلاس انشا مو بخونم، تو طول خوندن انشا یه لحظه هم لبخند از لباش کنار نمیرفت.
بچه ها هم خیلی دوست داشتن نوشته هامو!
وقتی نوبتم میرسید صدای دو سه نفر شون در میومد که: آخ جون فلانی میخواد بخونه...
نوشتن برام قشنگ تر شده بود.
ولی هنوز هم در همون حد انشا های هفتگی.
میگم، انشا هام هم توی هر موضوعی بود، ینی اینجوری بود که معلم مون یه عالمه موضوع میداد و هرکی یه چیزی رو انتخاب میکرد و مینوشت. خیلی وقتا موضوعات طنز بودن. منم مینوشتم شون. گاهی صدای خنده ی بلند کل کلاس از انشا هام در میومد...!
گذشت و گذشت تا رسیدم کلاس هشتم و معلم ادبیات مون عوض شد...
دلم برای انشا شخصی های هفتگی که قبلا داشتم تنگ میشد ولی باز خیلی کم پیش میومد که درست و حسابی دل به نوشتن بدم. ینی نمیرفتم سرش. ولی وقتی واقعا عزم میکردم که بنویسم، حسابی از دل و جون مایه میذاشتم و برام لذت بخش بود.
تا اینکه یه روزی معلم ادبیات جدید مارو گروه بندی کرد.
ما یه اکیپ بودیم. چهار، پنج نفره.
از قضا خیلی اتفاقی منو یکی از بچه های اکیپم توی یه گروه افتادیم.
سر کلاس گروه ها باید کنار هم مینشستن و فعالیت میکردن.
این دوستم خیلی شیطون بود، زهرا...
اون از سر شیطونی و منم از سر هم کلامی باهاش، سر کلاس هر کاری میکردم جز درست و حسابی گوش دادن به دررس و فعالیت های گروهی...!
یادش بخیر :))
زهرا یه دفتر کلاسور داشت، یه روزی خیلی اتفاقی سر کلاس ادبیات دفترش رو برداشتم و شروع کردم توش نوشتن، از نوشته ها و متن هایی که اینور و اونور خونده بودم مینوشتم و زهرام با دونه به دونه شون کیف میکرد...
تا اینکه شروع کردم خودم جمله گفتن!
میگفتم و توی کلاسور زهرا مینوشتم.
زهرا میخوند و ذوق و تعریف میکرد، منم مشتاق تر از قبل بیشتر به ذهنم فشار میآوردم برای گفتن نوشته ها و جمله های قشنگ تر...
هردومون بیخیال درس و کلاس بودیم...
زهرا میگفت وقتی دلش میگیره یا حوصله ش سر میره، میره سراغ کلاسور و نوشته هامو میخونه و کیف میکنه...
هرچی حالا، بیخیالش :)
گذشت و گذشت.
کرونا یهو خودشو انداخت وسط زندگی مون.
از هم دور شدیم و دیگه کلاس حضوری ای نبود تا یواشکی کلاسور زهرا رو بگیرم و براش بنویسم.
چند ماه که گذشت بهش پیام دادم: زهرا از نوشته های توی کلاسورت عکس بگیر بفرست خودمم داشته باشم.
یه پی دی اف فرستاد.
اسم شو گذاشته بود: دلنوشته های یواشکی.
چون سر کلاس یواشکی مینوشتم و اون یواشکی میخوند این اسمو براشون گذاشته بود.
و خب، این شد اسم نوشته هام از اون به بعد...
تمام نوشته های پی دی اف رو توی نُت گوشیم نوشتم و اسمشو گذاشتم دلنوشته های یواشکی.
از اونجا شد که دیگه یواش یواش شروع کردم هر موقع دلم میگرفت و حسش رو داشتم میرفتم توی اون نُت ها و مینوشتم.
انقدر نوشتم که نت تموم شد.
مجبور شدم یه نت جدید باز کنم به اسم : دلنوشته های یواشکی ۲...!
و ادامه دادم، نوشتم و نوشتم و نوشتم...
توی همون روزای کرونا الهام(یکی دیگه از اعضای اکیپ و همون دوستم که قبلا هم ازش حرف زدم) هم باهام همراه شد و مینوشت.
بعضی شبا میرفتم پی ویش و نوبت نوبتی متن مینوشتیم.
اونم نویسندگیش خوبه...
دیگه ادامه دادم. همینجوری...