میدونستین بیشتر از چشمِ هرکسی، چشمِ خود آدم روی خودش کارسازه؟
یعنی اگه خودمون یه چیز خودمون به چشممون بیاد و به زبون بیاریمش، تاثیرش از چشم بد دیگران بیشتره.
پس خواهرانم برای دفع چشم خودتون هم که شده صدقه زیاد بدید🌝🤌
https://eitaa.com/himayejan/21668
یعنی مثلا داری میری مهمونی بعد یه تیپ خیلی خیلی خوب میزنی که خودت هم متوجه میشی که حسابی توی چشم اومدی. بعد مثلا بری جلو آینه بگی وای مثلا نگا چه قشنگ شدم یا وای ببین این مدل مو چقدر بهم اومده و...
این میشه چشم زدن خودت😂 یعنی خودت خودتو چشم میزنی.
بعد این چشم زدن، از چشم دیگران قوی تره.
حالا این مثالی که زدم ساده بود شما خودتون به موضوعات بزرگ تر بسط بدینش.
واقعا سوالم از اون عزیزی که گزارش این پست رو زده
https://eitaa.com/himayejan/21646
(که تازه نوشتهی من هم نیست، فوروارده) اینه که میشه خواهشا بگه دقیقا منظورش از حرف رکیک چی بوده؟ چون من هی دارم اون صدتا سوال رو میخونم و حرف رکیکی توش پیدا نمیکنم🙂😂
اگر مجرد هستید، به حرف این متاهل های بیکلاس و غر غرو گوش ندین که میگن: وای ازدواج نکنیااا. خودتو بدبخت نکن. از آزادیت لذت ببر. کیف کن. ما ازدواج کردیم چیشد؟
حقیقت اینه که همونا شب میرن بغل زن یا شوهرشون میخوابن و سرشار از عشق و آرامش میشن. یا توی یه روز خسته و شلوغ در آخر به حضور و آغوش همسرشون پناه میبرن.
ولی به یه دختر یا پسر جوون که میرسن تمام اون خوشی ها یادشون میره و فقط حسرت ها و کمبود هايی که تو زندگی داشتن به چشم شون میاد و سریع بقیه رو منع میکن.
از اون طرف به حرف مجرد هايی هم که انتظارات فرازمینی از شریک آینده شون دارن و فاز مستقلی برمیدارن و میگن ما همینجوری برای خودمون کافی ایم! اگر هم بخوایم ازدواج کنیم به کمتر از پیغمبر الهی راضی نمیشیم، گوش ندین.
(دختر و پسر هم نداره)
همون آدم ها هم جلوی ما و شما فاز خوشحالی و رضایتمندی از زندگی برمیدارن ولی مطمئنا یه لحظه ای توی زندگی شون، یه قاب از زندگی یه زوج رو دیدن و توی دلشون غبطه خوردن که ایکاش اون ها هم روزی از معیار های غیرمنطقی شون کوتاه اومده بودن و الان ستون یه زندگی بودن.
درکل به طناب حرفِ احساسی و هیجانی دیگران توی چاه نرید.
نه ازدواج کردن، به اسیری رفتنه، و نه مجرد موندن باکلاسی عه.
شرایط زندگی خودتونو با هیچ أحد الناسی حتی پدر و مادر خودتون مقایسه نکنید.
و در آخر مطمئن باشید که قطعا خیر و برکت، توی حرف و امر مستقیم خداست.
نه توی توصیه های زرد و بلا استفادهی هر آدم رندمی که فکر میکنه استاد زندگیه.
چیزی که هیچوقت از یادم نمیره این خاطره مامانم ایناست که تعریف میکنن:
مامان و سه تا خاله های من تقریبا با فاصله های کوتاه از هم ازدواج میکنن.
یعنی توی فاصله تقریبا ۱۰ ساله، هر ۴ تا دختر ازدواج میکنن. (که از نظر من خیلی هم زمان کمی نیست)
همون موقع یکی از دختر های فامیل که همسن خاله هام بوده بعد از اینکه خبر ازدواج شونو میشنوه برمیگرده میگه:
اینا چه خبرشونه همشون تند تند دارن شوهر های معمولی میکنن؟!
به تعبیر اون آدم پدر من و شوهر خاله هام همه شون آدم های معمولی ای بودن که مامانم و خاله هام نباید بهشون بله میگفتن.
شاید نظرش هم درست بوده باشه. اون داماد ها واقعا معمولی بودن.
بابای من یه پسر جوون بود که تازه یک ماه بود توی ایرانخودرو استخدام شده بود.
شوهر خاله بزرگم یه پسر معمولی بود که هم درس میخوند هم پیش برادر بزرگش کار میکرد.
شوهر خاله وسطیم یه پسر شهرستانی بود که با اینکه از خانواده خیلی پولداری بود ولی چون نمیخواست شهرستان زندگی کنه به تمام مال و اموال پدرش پشت پا زده بود و اومده بود تهران و از صفر شروع کرده بود.
شوهر خاله آخریم هم طلبه بود.
اون فامیل راست میگفت، همه این آدم ها معمولی بودن و شاید اگر خواستگاری اون میرفتن، با یه جواب نه خیلی محکم رو به رو میشدن.
الان تقریبا پونزده، بیست سال از اون حرف گذشته و من زندگی هر دو طرف رو دارم میبینم.
زندگی مامانم و خاله هام قابل مقایسه با اون فرد نیست.
نه که بخوام بگم وای حالا اینا خوشبخت ان و اون دختر بدبخته. فقط میخوام بگم مامان و خاله های من الان چیزی دارن که اون دختر هنوز نداره. خانواده!
خانواده ای که خودش بنا کرده باشه.
بچه هایی که خودش به دنیا آورده باشه.
و حتی همسری که همدمش باشه.
به نظرم این یکی از مهم ترین دستاوردهایی که یه آدم (چه زن چه مرد) میتونه تو زندگیش داشته باشه.
حالا که چند سال از اون روز ها میگذره، پسر جوونی که نگهبان ایرانخودرو بود، مسئولیت یه بخشی از اون شرکت دستشه.
اون یکی پسر که پیش داداشش کار میکرد هنوز هم با برادرش کار میکنه ولی روزی شون هر روز بیشتر از دیروزه.
اون پسر شهرستانی که به تمام مال و اموال پدرش پشت کرد و اومد تهران و توی بازار گاری جا به جا میکرد، الان مدیرعامل یکی از شرکت های بزرگ چسبسازی عه و توی بازار برو و بیا ای داره.
پسر طلبهی جوون رتبه ۴۰ کنکور شد و استاد دانشگاه شد و...
و در کنار اینا همسر هاشون هم رشد کردن. زن یکی نویسنده شد، یکی دیگه طراح لباس شد و مزون زد، اون یکی درسشو ادامه داد و دبیر ادبیات شد، یکی دیگه شون هم حافظ قرآن شد.
و از اینها بچه هایی به جا موندن که هرکدوم یه مسیری رو برای آینده شون پیش میگیرن.
حالا این مثالی که زدم قطعا در اطراف شما بیشتر و بهتره.
یه بار پای حرف مامان باباتون بشینید و ازشون بخواید از برکت هایی که بعد از ازدواج داشتن براتون بگن. قطعا صد برابر بهتر از چیزایی که من تعریف کردم رو میگن.
اون فامیل هم هنوز هستا.
دکتری شیمی داره و توی یه شرکتی کار میکنه.
به نظر من خوشبخت هم هست.
نمیخوام بگم اون بدبخته و بقیه خوشبخت.
اتفاقا اونم رفت دنبال علاقهش و کیف کرد.
ولی منظور اینه که اگر مامانم اینا اون موقع میخواستن به حرف این دختر گوش بدن، الان هیچ کدوم از این چیزایی که گفتم رو نداشتن.
اون دختر هم شاید اگر مثل مامانم اینا به قول خودش با یه "پسر معمولی" ازدواج میکرد، همیشه چشمش دنبال زندگی مجردیش بود و هیچوقت خوشحال نمیشد.