چیزی که هیچوقت از یادم نمیره این خاطره مامانم ایناست که تعریف میکنن:
مامان و سه تا خاله های من تقریبا با فاصله های کوتاه از هم ازدواج میکنن.
یعنی توی فاصله تقریبا ۱۰ ساله، هر ۴ تا دختر ازدواج میکنن. (که از نظر من خیلی هم زمان کمی نیست)
همون موقع یکی از دختر های فامیل که همسن خاله هام بوده بعد از اینکه خبر ازدواج شونو میشنوه برمیگرده میگه:
اینا چه خبرشونه همشون تند تند دارن شوهر های معمولی میکنن؟!
به تعبیر اون آدم پدر من و شوهر خاله هام همه شون آدم های معمولی ای بودن که مامانم و خاله هام نباید بهشون بله میگفتن.
شاید نظرش هم درست بوده باشه. اون داماد ها واقعا معمولی بودن.
بابای من یه پسر جوون بود که تازه یک ماه بود توی ایرانخودرو استخدام شده بود.
شوهر خاله بزرگم یه پسر معمولی بود که هم درس میخوند هم پیش برادر بزرگش کار میکرد.
شوهر خاله وسطیم یه پسر شهرستانی بود که با اینکه از خانواده خیلی پولداری بود ولی چون نمیخواست شهرستان زندگی کنه به تمام مال و اموال پدرش پشت پا زده بود و اومده بود تهران و از صفر شروع کرده بود.
شوهر خاله آخریم هم طلبه بود.
اون فامیل راست میگفت، همه این آدم ها معمولی بودن و شاید اگر خواستگاری اون میرفتن، با یه جواب نه خیلی محکم رو به رو میشدن.
الان تقریبا پونزده، بیست سال از اون حرف گذشته و من زندگی هر دو طرف رو دارم میبینم.
زندگی مامانم و خاله هام قابل مقایسه با اون فرد نیست.
نه که بخوام بگم وای حالا اینا خوشبخت ان و اون دختر بدبخته. فقط میخوام بگم مامان و خاله های من الان چیزی دارن که اون دختر هنوز نداره. خانواده!
خانواده ای که خودش بنا کرده باشه.
بچه هایی که خودش به دنیا آورده باشه.
و حتی همسری که همدمش باشه.
به نظرم این یکی از مهم ترین دستاوردهایی که یه آدم (چه زن چه مرد) میتونه تو زندگیش داشته باشه.
حالا که چند سال از اون روز ها میگذره، پسر جوونی که نگهبان ایرانخودرو بود، مسئولیت یه بخشی از اون شرکت دستشه.
اون یکی پسر که پیش داداشش کار میکرد هنوز هم با برادرش کار میکنه ولی روزی شون هر روز بیشتر از دیروزه.
اون پسر شهرستانی که به تمام مال و اموال پدرش پشت کرد و اومد تهران و توی بازار گاری جا به جا میکرد، الان مدیرعامل یکی از شرکت های بزرگ چسبسازی عه و توی بازار برو و بیا ای داره.
پسر طلبهی جوون رتبه ۴۰ کنکور شد و استاد دانشگاه شد و...
و در کنار اینا همسر هاشون هم رشد کردن. زن یکی نویسنده شد، یکی دیگه طراح لباس شد و مزون زد، اون یکی درسشو ادامه داد و دبیر ادبیات شد، یکی دیگه شون هم حافظ قرآن شد.
و از اینها بچه هایی به جا موندن که هرکدوم یه مسیری رو برای آینده شون پیش میگیرن.
حالا این مثالی که زدم قطعا در اطراف شما بیشتر و بهتره.
یه بار پای حرف مامان باباتون بشینید و ازشون بخواید از برکت هایی که بعد از ازدواج داشتن براتون بگن. قطعا صد برابر بهتر از چیزایی که من تعریف کردم رو میگن.
اون فامیل هم هنوز هستا.
دکتری شیمی داره و توی یه شرکتی کار میکنه.
به نظر من خوشبخت هم هست.
نمیخوام بگم اون بدبخته و بقیه خوشبخت.
اتفاقا اونم رفت دنبال علاقهش و کیف کرد.
ولی منظور اینه که اگر مامانم اینا اون موقع میخواستن به حرف این دختر گوش بدن، الان هیچ کدوم از این چیزایی که گفتم رو نداشتن.
اون دختر هم شاید اگر مثل مامانم اینا به قول خودش با یه "پسر معمولی" ازدواج میکرد، همیشه چشمش دنبال زندگی مجردیش بود و هیچوقت خوشحال نمیشد.
بحث سر اینه که نسخهی خودت رو برای خودت بپیچ. از نسخه استفاده شدهی دیگران استفاده نکن! و تنها معیارت برای نسخه پیچیدن، امر خدا باشه. همین و بس
احساس میکنم دیگه خیلی رفتم بالای منبر😔😂
با یه صلوات محمدی پسند بحث رو خاتمه میدم🤌😂
شبتون بخیر.
دعا و وضوی قبل از خواب فراموش نشه🤍
https://eitaa.com/himayejan/21677
مامانم نویسنده شد.
البته قبلش لیسانس ادبیات انگلیسی گرفت. بعدش معلم زبان شد، بعدش پژوهشگر دفاع مقدس شد، بعدش دوباره درسشو ادامه داد و دو تا فوق لیسانس گرفت، بعدش نویسنده کتاب های جنگ شد، بعد از چندسال یکی از کتاب هاش تقریظ حضرت آقا رو گرفت و... هنوزم مشغول نوشتنه.
"خداشاهده که به جون خودم و خودش نمیخوام پز بدم. واقعا همچین هدفی ندارم"
فقط میخوام بگم که ازدواج با شوهرِ به اصطلاح معمولی(😂) باعث توقف و عقب موندگیش نشد. سر فرصت به چیزایی که دوست داشت رسید.