eitaa logo
هیمآ...♡
125 دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
1.1هزار ویدیو
17 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/2583813 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
کام آن. اینجا برای گفتن حرفامه دیگه. اینجا که دیگه نباید جلوی خودمو برای حرف زدن بگیرم.
سو فعلا نمیخوابم
میدونید. بذارین برا دوستای جدید مون که اومدن بگم. من تیپ شخصیتیم infp عه. ۸۶ درصد درون‌گرام و تا حالا هیچ کسی صددرصد خود واقعی مو ندیده. و خب اره، کمی اذیت کننده ست.
ولی میدونید. من خودم. نمیذارم که کسی واقعیتم رو ببینه. و انقد خوب میتونم تظاهر کنم که حتی آدمایی که مشاور هم بودن بهم گفتن تو یه برونگرایی. ولی من فقط یه تظاهرکننده بودم! و خب جالب اینجاست من با یه لبخند ملیح میگفتم نه من درون‌گرام ولی اونا همچنان با اصرار میگفتن برونگرایی و وفتی میگفتن حتی تست هم دادم میگفتن تست اشتباه بوده😐😂 در این حد.
اره اینطوریه که هیچ کس منِ واقعی رو نمیشناسه. از علایقش خبر نداره. از فک اش خبر نداره. از احساساتش خبر نداره...
نمیدونم میتونید درک کنید که یه infp چقققدر احساساتیه یا نه. اصن فک کنم فقط باید خودتون یکی از اونا باشین تا میزان احساساتی بودن مارو درک کنید. ولی باید بگم که با این حال، ۸۰ ،۹۰ درصد آدم های زندگیم میگن که من سرد و بی احساسم! چرا؟ چون فقط احساساتم اونقد عمیقن که توی این دنیا جایی برای بروز دادن شون نمیبینم و اکثرا کامل بروز شون نمیدم.
یا اصولا چون ارومم، همه فکر میکنن که خیلی ریلکسم. گلی هیچ کس. نمیتونه میزان استرسی بودن من رو درک کنه. اینکه چجوری با کوچیک ترین چیز ها نگران میشم و توی ذهنم براشون قصه می‌سازم و تبدیل شون میکنم به یه هیولا براس ترسیدن و استرس کشیدن.
من حتی یه مشکل جسمی تقریبا جدی هم برام پیش اومد که یکی از علت هاش استرس و اضطراب بود...
ولی خب همه اینا درونمه... تقریبا بروز بیرونی نداره برای همین کسی متوجه شون نیست.
یه نفر بود. که اونم تقریبا مث من بود، ینی اونم زیاد خود واقعیش رو کسی ندیده بود. (البته ون فکر کنم برون‌گرا بود.) ولی من چون خودم دیگه استاد تشخیص تظاهر کردن بودم، فهمیدم و تونستن جوری نزدیکش بشم که خود واقعیش رو کمی بهم. نشون بده و باهام راحت باشه. و شد. و خودشم. فهمید که من براش با بقیه فرق دارم... و خب منم یکم فقط یکم از خود واقعی مو بهش نشون دادم. اینجوری شد که شدیم جفت هم. نه اون برا من لنگه داشت، نه من برای اون...
بماند که دو سه ماهه تقریبا ترکم کرده. و خب منم قبول کردم، سخت بود. دردناک بود. اذیت کننده بود. ولی من داشتم برای از دست دادن آدمی اذیت میشدم که مال قبلا بود. باید قبول میکردم که اون دیگه عوض شده یا حداقل خوشو برای من عوض کرده... اون با آدم یا آدمای جدید زندگیش خوشحال بود. خوشحال هست. منم اروم کشیدم کنار. فقط امیدوارم تو زندگی الانش غرق نشه. اگه فقط یه درصد، فقط یه درصد هنوز اون آدمی که من می‌شناختم توش زنده باشه، میدونم که با این جور زندگی کردن به خودش ضربه میزنه و بس.
گایز من اینارو دارم به عنوان تجربه میگم. اینا تجربه های الان و درد های گذشته ست.