تند تند نوشتم ببخشید اگه غلط املایی داره.
الان نمیتونم ولی آخرشب میام دوباره یه دور چک میکنم اگر ویرایش لازم بود میزنم.
هیمآ...♡
گلی رفت که نیاید به صد بهار دگر.. @ir_tavabin
امروز روز جمهوری اسلامیه،
و شما آقای جمهوری اسلامی بودی و هستی.. دلمون برات تنگ شده مَردِ بزرگ! دلمون برای صدای جذابت، برای سیمای پر صلابتت، برای تفکراتِ آزادیخواهانهت تنگ شده!
دلمون برای اینکه بیای و چشم به ما مردم بدوزی و چشمای زیبای هشتاد و چندسالهت برق بزنه، تنگ شده!
برای اینکه بیای امید بدی، مثل پدرها بگی از پس همهچیز برمیایم، بگی میتونیم! یادمون بیاری رو پای خودمون وایسادیم... بیای اخلاق بگی، احکام بگی، سیاست بگی، زندگی بگی... دلمون تنگ شده! ما اگه از این دلتنگی نمُردیم واسه اینه که میراث شما رو نگهداریم! میراثی که خون پاک شما و هزاران هزار شهید ایرانی پاش ریخته شده..
@ir_tavabin
سلام دخترم✨️
خیلی سوال قشنگی پرسیدی. نمیدونم میتونم درست و کامل جوابت رو بدم اما نظر خودم رو میگم:
به نظرم رسالتِ واحدی برای آدم ها در دنیا وجود نداره.
در هر برههای از زمان، رسالت آدم ها با توجه به شرایطشون تغییر میکنه. مهم اینه که هر کدوم مون هر کجا و تو هر نقشی که هستیم سعی کنیم بهترین باشیم.
برای رسالت مون هم لزوما نباید دنبال یه عنوان خیلی بزرگ و حجیم و عظیم بگردیم! گاهی وقتا رسالت من توی یه بازه زمانی فقط اینه که فرزند خوبی برای پدر و مادرم باشم، یا همسر همراهای باشم، یا مادرِ صبور و آگاهای باشم.
معتقدم آدم ها اگر همون موقعیتی رو که دارن بپذیرند و توش سعی کنن بهترین باشن ( توی مدرسه، محل کار، دانشگاه، خانواده و...) خدا خودش رسالت های بزرگتر و مهمتر رو روونهی زندگی شون میکنه.
پس به نظرم به جای گشتن دنبال اینکه "باید چه چیزی رو برای رسالت مون پیدا کنیم؟" باید بگردیم دنبال اینکه "چجوری همینجایی که هستیم مفیدتر و موثر تر باشیم؟"
اینا نظر خودم بود. اما از کسی شنیدم که گرفتن چلهی سورهی شمس هم به پیدا کردن هدف و رسالت زندگی آدم ها کمک میکنه. اینم میتونی امتحان کنی🤍
چراغها خاموشه و همه رفتن که بخوابن.
خونه ساکته. دلِ من اما نه...
یه غم عجیبی نشسته روی دلم. جوری که نفس کشیدن برام سخت شده. انگار یکی نفسمو گرفته و نمیذاره درست بالا بیاد.
امروز، سی و یکمین روزی بود که خونه نیستیم. نمیشه که همیشه روایتِ حماسی بنویسم. امشب میخوام صادق تر از همیشه باشم و از دلتنگیهام فرار نکنم. دلم میخواد بشینم وسط غمها و نگرانیهام و گریه کنم. دونه دونه شونو بغل کنم و باهم زار بزنیم...
دلم برای وجب به وجب خونه مون تنگ شده. برای آشپزخونهی کوچیکم که هر روز صدای حدیثکسا توش میپیچید.
برای صدای ماشین لباسشویی و ظرفشویی که روشن میکردم. برای جاروبرقی کشیدن با همهی سختیهاش. برای اینکه منتظر صدای چرخیدن کلیدِ همسرم توی در باشم.
برای صبح ها به زور بیدار شدن و دانشگاه رفتن. برای چشم چرخوندن توی دانشگاه که ملیکا یا عسل رو ببینم.
برای مترو سواری و مقاومت کردن برای خرید نکردن از دست فروشا.
برای روزی یه بار زنگ زدن به مامان و گزارشِ روزانه دادن.
برای زنگ زدن به بابا و دعوت کردنش واسه شام.
برای زبان درس دادن به حسین.
برای خوراکی سفارش دادن از اسنپ و یه سره فیلم دیدن.
برای شام دعوت شدن خونه مامانجونا.
برای گوش کردن صوتهای استاد شجاعی موقع جمعآوری کردن خونه.
برای خسته شدن از تا کردن لباس های تموم نشدنی.
برای فکر کردن به اینکه غذا چی بذارم.
برای دور دورِ شبونه و با آرامش.
برای پاساژ گردی.
برای جامعهی کبیره گذاشتن و ظرف شستن.
برای حموم خونهی خودمون.
برای رفتن و دو سه روز خونهی مامان اینا موندن و پرنسس بودن.
برای سر زدن به مدرسه.
برای کلاس زبان و تدریس. برای کلاس ترکی و شنیدن صدای استادم.
برای گوش کردن به سخنرانی های آقا... :)
برای همه اینا و هزاران چیز دیگه...
گوشی رو میگیرم دستم و میرم توی گالری.
میرم سراغ عکس هایی که قبل از جنگ ۱۲ روزه گرفتم. میخوام حال و هوای روزهایی رو زنده کنم که اصلا نمیدونستم جنگ چیه و چجوریه؟
میرم سراغ عکسی که دقیقا شب قبل از جنگ ۱۲ روزه گرفتم. عکس مال خونهی عمم ایناست. دقیقا ۲۲ خرداد، ساعت ۱۰ شب.
شام دعوت بودیم خونهی عمه. فردا صبح هم عروسی خواهرشوهرم بود. مامان حج بود برای همین سر سفره عکس گرفتم که براش بفرستم و همون شد آخرین عکسی که گرفتم وقتی نمیدونستم/نمیدونستیم جنگ چیه؟
دونه دونه عکس و فیلم هارو ورق میزنم و داستان شونو دوباره با خودم مرور میکنم.
عکس روزی که رفته بودم لباس عروسی خواهرشوهرم رو پرو کنم.
عکس اون روز که از هیات اومدیم خونه و دیدیم هود آشپزخونه ترکیده و همه جارو شیشه برداشته.
عکس روزی که رفتم دانشگاه برای جلسه با مدیر دانشگاه.
عکس سفر کربلا که با خاله اینا رفتیم.
عکس نمایشگاه کتاب که کلی خوش گذشت.
عکس اون روزی که عسل بدون اینکه بهش بگم برام لَبِلو خریده بود.
عکس اولین سالگرد عروسی مون...
غصهی دلم بیشتر میشه. به این فکر میکنم که امسال سحرِ دومین سالگرد عروسیمون بود که خبر شهادت آقا رو گرفتیم. دقیقا ۱۰ اسفند. و هرچی برنامه برای جشن گرفتن و سوپرایز کردن داشتم دودِ هوا شد. ما بودیم و سیلِ اشک هایی که واسه یه لحظه هم بند نمیاومدن.
همینطور سومین سالگرد محرمیت مون که شد یه شبِ قدرِ جنگی. دقیقا ۱۸ اسفند.
آه میکشم و به ورق زدن ادامه میدم...
میام عقبتر و میرسم به عکس های قدیمی تر.
به عکس کیک تولد بابا تو شب ۲۲ بهمن.
بعدش به عکس بادکنکِ سفید و نارنجیای که تو راهپیمایی واسه خودم خریدم.
به عکس دکور مراسم نامزدی خواهرشوهرم که خودمون درستش کردیم.
به عکس روزی که رفته بودم پارچه بخرم که خاله برام لباس بدوزه.
میام و میام تا میرسم به عکس روزهای تولد خودم و همسرم.
عکس میزِ تولدمون. کادو هامون. عکس روزی که کف آشپزخونه نشسته بودم و داشتم سبزی پاک میکردم چون به خاطر تولدمون مهمونی گرفته بودم.
غمِ دلم خیلی بیشتر میشه... دیگه میخواد بترکه، که یهو میرسم به یه عکس...
عکس یکی از نوشتههایی که زهرا واسه تولدم بهم کادو داده بود.
هیمآ...♡
میام عقبتر و میرسم به عکس های قدیمی تر. به عکس کیک تولد بابا تو شب ۲۲ بهمن. بعدش به عکس بادکنکِ سفی
روی کاغذ رو میخونم و میخکوب میشم.
انگار وسط داغیِ غصه خوردن ها، یکی یه لیوان آب خنک میریزه رو صورتم...
یه لبخندِ کج میاد روی صورتم.
زهرا راست میگه. همه اینا گذشت. اینم میگذره...
هیمآ...♡
روی کاغذ رو میخونم و میخکوب میشم. انگار وسط داغیِ غصه خوردن ها، یکی یه لیوان آب خنک میریزه رو صورتم.
متن رو که دوباره میخونم به خامیِ خودم میخندم.
دونه به دونهی چیزهایی که نوشته یه روزی برام دردناک ترین حس هارو زنده کردن. با خودم میگم: دیوونه بودم که واسه این چیزا حرص میخوردم؟
بعد جواب میدم: لابد بودم دیگه...
دونه به دونهی این چیزا بارها و بارها بغض به گلوم انداختن و اشکمو در آوردن.
کلاس های طاقتفرسای بهرامی که معلم عکاسی مون بود (که بعدا واسه فیلم و عکس عروسیم هم دست به دامن خودش شدم و نجاتم داد. خدا خیرش بده)
ژوژمان تصویرسازی که به خاطر بدقولی چاپخونه نزدیک بود جفت مون ترم رو بیفتیم، کارای زیاد کارگاه گرافیک که مجبورم میکرد بعد مدرسه بمونم و تموم شون کنم، حرفا و قضاوت هایی که پشت سر جفت مون به وجود آوردن و روزها رو زهرمار مون کردن، تولد هایی که رفتیم و یه سری رفتارها دیدیم که فقط میخواستیم فرار کنیم و...
همهشون توی دورهی خودشون چیزی بودن که فکر میکردم "بدتر از این نمیشه و هیچوقت قرار نیست تموم بشه" و ساعت ها به خاطرشون غمگین بودم.
حالا هم فکر میکنم "بدتر از این نمیشه و این روزا هیچوقت نمیگذره"
فکر میکنم برگشتن به خونه باید یه آرزوی بلند و محال باشه. خونهای که نمیدونم الان در و پنجرهش سالم هستن یا نه؟
فکر میکنم روزِ بدون سر و صدا داشتن دیگه قرار نیست بیاد، غم قرار نیست دیگه بگذره.
ترس قرار نیست بگذره...
اما این عکس امشب یادم انداخت که میگذره
هرچقدر سخت و طاقتفرسا، ولی میگذره...
برمیگردیم خونهمون.
شرایطِ روحیم بهتر میشه.
نگرانیم برای سلامتی عزیزام تموم میشه.
شرایطِ جسمانیم بهتر میشه.
نگرانیم برای اتفاقی که به زودی قراره بیفته کمتر میشه...
هیمآ...♡
متن رو که دوباره میخونم به خامیِ خودم میخندم. دونه به دونهی چیزهایی که نوشته یه روزی برام دردناک ت
همهی اینا و چندین چیز دیگه این روزا دست به دست هم دادن که نگرانی لحظهای رهام نکنه.
(میدونم که فقط من نیستم که توی این وضعیتام و حتما اکثر مون الان تعداد نگرانی هامون دارن سر به فلک میکشن. میدونم خیلی ها هستن که شرایط بدتری نسبت به من دارن و حالشون اصلا خوب نیست! میدونم و برای همه شون دعا میکنم🫂)
اما در مورد حال و احوال خودم، چند روز که بگذره میام و مفصلتر دربارهشون حرف میزنم.
اما فعلا تنها کاری که از دستم برمیاد امید داشتنه. و من خیلی خوب از پسش بر میام.
من وسط همهی ترس ها و نگرانی ها و اضطراب هام، خیلی امیدوارم. خیلی خیلی زیاد. به اینکه درد کشیدن این روزا قطعا بی جواب و بی حساب نمیمونه و خدا به زودی دل همه مونو با یه شادیِ الهی غرقِ نور و رحمت میکنه...🤍✨