میام عقبتر و میرسم به عکس های قدیمی تر.
به عکس کیک تولد بابا تو شب ۲۲ بهمن.
بعدش به عکس بادکنکِ سفید و نارنجیای که تو راهپیمایی واسه خودم خریدم.
به عکس دکور مراسم نامزدی خواهرشوهرم که خودمون درستش کردیم.
به عکس روزی که رفته بودم پارچه بخرم که خاله برام لباس بدوزه.
میام و میام تا میرسم به عکس روزهای تولد خودم و همسرم.
عکس میزِ تولدمون. کادو هامون. عکس روزی که کف آشپزخونه نشسته بودم و داشتم سبزی پاک میکردم چون به خاطر تولدمون مهمونی گرفته بودم.
غمِ دلم خیلی بیشتر میشه... دیگه میخواد بترکه، که یهو میرسم به یه عکس...
عکس یکی از نوشتههایی که زهرا واسه تولدم بهم کادو داده بود.
هیمآ...♡
میام عقبتر و میرسم به عکس های قدیمی تر. به عکس کیک تولد بابا تو شب ۲۲ بهمن. بعدش به عکس بادکنکِ سفی
روی کاغذ رو میخونم و میخکوب میشم.
انگار وسط داغیِ غصه خوردن ها، یکی یه لیوان آب خنک میریزه رو صورتم...
یه لبخندِ کج میاد روی صورتم.
زهرا راست میگه. همه اینا گذشت. اینم میگذره...
هیمآ...♡
روی کاغذ رو میخونم و میخکوب میشم. انگار وسط داغیِ غصه خوردن ها، یکی یه لیوان آب خنک میریزه رو صورتم.
متن رو که دوباره میخونم به خامیِ خودم میخندم.
دونه به دونهی چیزهایی که نوشته یه روزی برام دردناک ترین حس هارو زنده کردن. با خودم میگم: دیوونه بودم که واسه این چیزا حرص میخوردم؟
بعد جواب میدم: لابد بودم دیگه...
دونه به دونهی این چیزا بارها و بارها بغض به گلوم انداختن و اشکمو در آوردن.
کلاس های طاقتفرسای بهرامی که معلم عکاسی مون بود (که بعدا واسه فیلم و عکس عروسیم هم دست به دامن خودش شدم و نجاتم داد. خدا خیرش بده)
ژوژمان تصویرسازی که به خاطر بدقولی چاپخونه نزدیک بود جفت مون ترم رو بیفتیم، کارای زیاد کارگاه گرافیک که مجبورم میکرد بعد مدرسه بمونم و تموم شون کنم، حرفا و قضاوت هایی که پشت سر جفت مون به وجود آوردن و روزها رو زهرمار مون کردن، تولد هایی که رفتیم و یه سری رفتارها دیدیم که فقط میخواستیم فرار کنیم و...
همهشون توی دورهی خودشون چیزی بودن که فکر میکردم "بدتر از این نمیشه و هیچوقت قرار نیست تموم بشه" و ساعت ها به خاطرشون غمگین بودم.
حالا هم فکر میکنم "بدتر از این نمیشه و این روزا هیچوقت نمیگذره"
فکر میکنم برگشتن به خونه باید یه آرزوی بلند و محال باشه. خونهای که نمیدونم الان در و پنجرهش سالم هستن یا نه؟
فکر میکنم روزِ بدون سر و صدا داشتن دیگه قرار نیست بیاد، غم قرار نیست دیگه بگذره.
ترس قرار نیست بگذره...
اما این عکس امشب یادم انداخت که میگذره
هرچقدر سخت و طاقتفرسا، ولی میگذره...
برمیگردیم خونهمون.
شرایطِ روحیم بهتر میشه.
نگرانیم برای سلامتی عزیزام تموم میشه.
شرایطِ جسمانیم بهتر میشه.
نگرانیم برای اتفاقی که به زودی قراره بیفته کمتر میشه...
هیمآ...♡
متن رو که دوباره میخونم به خامیِ خودم میخندم. دونه به دونهی چیزهایی که نوشته یه روزی برام دردناک ت
همهی اینا و چندین چیز دیگه این روزا دست به دست هم دادن که نگرانی لحظهای رهام نکنه.
(میدونم که فقط من نیستم که توی این وضعیتام و حتما اکثر مون الان تعداد نگرانی هامون دارن سر به فلک میکشن. میدونم خیلی ها هستن که شرایط بدتری نسبت به من دارن و حالشون اصلا خوب نیست! میدونم و برای همه شون دعا میکنم🫂)
اما در مورد حال و احوال خودم، چند روز که بگذره میام و مفصلتر دربارهشون حرف میزنم.
اما فعلا تنها کاری که از دستم برمیاد امید داشتنه. و من خیلی خوب از پسش بر میام.
من وسط همهی ترس ها و نگرانی ها و اضطراب هام، خیلی امیدوارم. خیلی خیلی زیاد. به اینکه درد کشیدن این روزا قطعا بی جواب و بی حساب نمیمونه و خدا به زودی دل همه مونو با یه شادیِ الهی غرقِ نور و رحمت میکنه...🤍✨
هیمآ...♡
امروز یه دوست خیییییلی عزیز و دلنشین پیدا کردم که خیلی دوستِش میدارم🥲✨ البته فعلا رابطه مون لانگ دی
یادتونه چند ماه پیش اومدم گفتم یه دوست جدید پیدا کردم که فعلا نیومده پیشم؟
پریروز اومد🌝