هدایت شده از من به توان²
https://eitaa.com/himayejan/22300
انصافا هيچوقت اینجا آدم خالی خالی نمیشه،حتما باید مخ همسر بینوا رو بخوریم😁
من اگر بفهمم چرا در تمام محیط های درمانی و بیمارستانی آنتن وجود نداره وااااقعا خوشحال میشم :/
خب الان من تو بیمارستانی که نت و آنتن نداره در حالی که کلاس دارم چه غلطی کنمممم
حتی این پیامم قراره نیست ارسال بشه😭
دخترانم ناشناس قبلی پر شده بود دیگه بالا نمیاومد، الان لینک جدید گذاشتم اگر پیامی دادید که جواب ندادم دوباره بفرستین❤️
هدایت شده از مجهولات
910.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید مهدی زینالدین:
هر گاه در شب جمعه شهدا را یاد کنید،
آنها شما را نزد اباعبدالله یاد میکنند.
هدایت شده از سرکارعِلیّه
رفقا این سوره ۱۱ تا آیه داره و خوندنش دو دقیقه طول میکشه و حتی کمتر! اما همین سوره کوچیک به فرموده امام عزیزمون، امام صادق (ع)؛ کفاره گناهان یک هفته ما میشه... 😍
+ پس چرا این فرصت رو از دست بدیم؟ 💕
باید خودمون رو عادت بدیم به خوندن این سوره در شب های جمعه. از همین کارهای ساده شروع کنیم. 👌🏻
از همین کارای کوچیک شروع کنیم تا کم کم خدا به ایمان ما برکت بده و روح ما رشد پیدا کنه و برای انجام کارهای بزرگتر آماده بشه...💪🌱🫀
پ.ن: قبل خوندنش حتما نیت داشته باشید، اولا برای رضای خدا بعد هم به انتخاب خودتون: به نیت فرج، هدیه به شهدا، هدیه به ائمه و..
با همین نیت ها و بدون هیچ زحمتی ارزش کارتون رو هزار برابر کنید! 🏅💌
.
روز ۱۴ امِ #مادری:
از وقتی برگشتیم تهران و اومدیم خونه مون، نذاشتیم مامانم یا هیچکس دیگه ای شب پیشمون بمونه برای کمک. به قول همسرم بالاخره باید به بچهداری عادت کنیم.
راست هم میگه، تا کی مامانمو اسیر خودم کنم؟
از تصمیمی که گرفتیم راضیم ولی خب سختی مون بیشتر شده. کار شب تا صبح مون شده شیر دادن، پوشک عوض کردن، بادگلو گرفتن و خوابوندن.
دیشب دمدمای اذان صبح یه لحظه دیگه جفت مون از بیخوابی میخواستیم گریه کنیم. زینب وارد یه مرحله جدید شده بود. نه خواب میخواست نه شیر نه پوشک، بازی میخواست! بازی!
چشماش تا ته باز بود و دست و پا میزد و فقط میخواست یکی باهاش حرف بزنه و بازی کنه. یه لحظه به خودم و موهای ژولیدهم که گوجهای بسته بودم نگاه کردم، احساس میکردم هر لحظه ممکنه همینجوری که مچاله نشستم بیهوش بشم از خواب. سرمو آوردم بالا و به همسرم که برای بار پونصدم از خواب بیدارش کرده بودم نگاه کردم. چشماش کاسه خون بود و در حالی که سعی میکرد باز نگهشون داره، همزمان میخواست بادگلوی زینب رو هم بگیره.
دلم برای جفت مون سوخت😭😂 ولی همون لحظه دوباره زینب یه خندهی از ته دل کرد و اکلیل پاشید روی جفت مون✨
چشمای قرمز همسرم جون گرفت و کمرِ قوز کردهی من صاف شد.
جفت مون سرحال شدیم و تا ۵ صبح دوباره در خدمت خانم خانما بودیم🤌
زینب دیگه تا ساعت ۱۲ خوابید و فقط دوبار برای شیر بیدار شد.
من تازه ساعت ۱ و نیم تونستم نماز بخونم و تازه تونستم نهار بخورم. اونم به لطف مامانم که دیگه زنگ زدم بیاد پیشم.
امروزم سه سری مهمون قراره بیاد و عملا خوابِ تو طول روز هم کنسله...
خلاصه که، شب و روز مون دوخته شده توی همدیگه. سرعت همه چیز خیلی اومده پایین. گاهی وقتا یه دستشویی رفتن ۴ ساعت به تاخیر میفته! ساعتِ همه چیز پیچیده تو هم، تجمع های شبانه مون هم داره از دست میره و خیلی غمگینم🥲 ولی به قول همسرم ولایتمداری ما الان بچه داریه. با این حرفش دوباره یادم میاد که راست میگه، ما به خاطر حرف اقا نینی آوردیم.
یکم آروم میشم.
ولی بازم میگم با همهی این سختی ها حتی یه کوچولو هم پشیمون نیستم. وقتی به صورتِ گردِ کوچولوش نگاه میکنم، وقتی بهم میخنده، وقتی صداهای عجیب غریب در میاره و میخواد باهام ارتباط بگیره، وقتی مثل کوالا تو بغلم خوابش میبره، حتی وقتی که به خاطر رفلاکس بالا میاره و برای نفس کشیدن بهم نیاز داره، دلم براش ضعف میره🥹
این نینی کوچولوی خوشبو، با همهی سختی هاش، تا الان شیرینتر از قند بوده برامون🥲✨
خدا رو هزاران بار شکر برای بودنش🧡
پ.ن: نوشتن و ارسال این پیام ساده هم به خاطر مشغله ها، نزدیک دو ساعت طول کشید و چندین بار تا اومدم کاملش کنم و بفرستم یه کار جديد پیش اومد.
هیمآ...♡
روز ۱۴ امِ #مادری: از وقتی برگشتیم تهران و اومدیم خونه مون، نذاشتیم مامانم یا هیچکس دیگه ای شب پیش
عکس امروز سحر که گفتم خانم خانما بازی میخواستن💅
هدایت شده از •°|روایتگر فروغ|°•
۲/۳ روز پیش از بعد تجمع تا ساعت ۶:۳۰ صبح با دختر خالهام بیدار موندیم و کلی حرف زدیم، از درآمدهای زندگیش گفت، از اون آدمی که زندگیش و عوض کرد و اون آدمی که زندگیش و بهم ریخت باهام حرف زد از دراماهای فامیلامون گفت و...
تا خود صبح دوتایی رو تخت، با چراغ خاموش و یه گوشی برعکس که نور چراغ قوه اش سایه هامون و میانداخت رو دیوار حرف زدیم، البته بیشتر حرف زد و من هرازگاهی فقط سوال میپرسیدم، اما غیبتِ دخترخالهای و صدای بارون و اون تاریکی کمی دل گرمم کرد به زندگی.
نه بابت اون حرف ها، صرفاً بخاطر موقعیتی که توش بودیم.
#نشریه_نورا