روز ۱۴ امِ #مادری:
از وقتی برگشتیم تهران و اومدیم خونه مون، نذاشتیم مامانم یا هیچکس دیگه ای شب پیشمون بمونه برای کمک. به قول همسرم بالاخره باید به بچهداری عادت کنیم.
راست هم میگه، تا کی مامانمو اسیر خودم کنم؟
از تصمیمی که گرفتیم راضیم ولی خب سختی مون بیشتر شده. کار شب تا صبح مون شده شیر دادن، پوشک عوض کردن، بادگلو گرفتن و خوابوندن.
دیشب دمدمای اذان صبح یه لحظه دیگه جفت مون از بیخوابی میخواستیم گریه کنیم. زینب وارد یه مرحله جدید شده بود. نه خواب میخواست نه شیر نه پوشک، بازی میخواست! بازی!
چشماش تا ته باز بود و دست و پا میزد و فقط میخواست یکی باهاش حرف بزنه و بازی کنه. یه لحظه به خودم و موهای ژولیدهم که گوجهای بسته بودم نگاه کردم، احساس میکردم هر لحظه ممکنه همینجوری که مچاله نشستم بیهوش بشم از خواب. سرمو آوردم بالا و به همسرم که برای بار پونصدم از خواب بیدارش کرده بودم نگاه کردم. چشماش کاسه خون بود و در حالی که سعی میکرد باز نگهشون داره، همزمان میخواست بادگلوی زینب رو هم بگیره.
دلم برای جفت مون سوخت😭😂 ولی همون لحظه دوباره زینب یه خندهی از ته دل کرد و اکلیل پاشید روی جفت مون✨
چشمای قرمز همسرم جون گرفت و کمرِ قوز کردهی من صاف شد.
جفت مون سرحال شدیم و تا ۵ صبح دوباره در خدمت خانم خانما بودیم🤌
زینب دیگه تا ساعت ۱۲ خوابید و فقط دوبار برای شیر بیدار شد.
من تازه ساعت ۱ و نیم تونستم نماز بخونم و تازه تونستم نهار بخورم. اونم به لطف مامانم که دیگه زنگ زدم بیاد پیشم.
امروزم سه سری مهمون قراره بیاد و عملا خوابِ تو طول روز هم کنسله...
خلاصه که، شب و روز مون دوخته شده توی همدیگه. سرعت همه چیز خیلی اومده پایین. گاهی وقتا یه دستشویی رفتن ۴ ساعت به تاخیر میفته! ساعتِ همه چیز پیچیده تو هم، تجمع های شبانه مون هم داره از دست میره و خیلی غمگینم🥲 ولی به قول همسرم ولایتمداری ما الان بچه داریه. با این حرفش دوباره یادم میاد که راست میگه، ما به خاطر حرف اقا نینی آوردیم.
یکم آروم میشم.
ولی بازم میگم با همهی این سختی ها حتی یه کوچولو هم پشیمون نیستم. وقتی به صورتِ گردِ کوچولوش نگاه میکنم، وقتی بهم میخنده، وقتی صداهای عجیب غریب در میاره و میخواد باهام ارتباط بگیره، وقتی مثل کوالا تو بغلم خوابش میبره، حتی وقتی که به خاطر رفلاکس بالا میاره و برای نفس کشیدن بهم نیاز داره، دلم براش ضعف میره🥹
این نینی کوچولوی خوشبو، با همهی سختی هاش، تا الان شیرینتر از قند بوده برامون🥲✨
خدا رو هزاران بار شکر برای بودنش🧡
پ.ن: نوشتن و ارسال این پیام ساده هم به خاطر مشغله ها، نزدیک دو ساعت طول کشید و چندین بار تا اومدم کاملش کنم و بفرستم یه کار جديد پیش اومد.
هیمآ...♡
روز ۱۴ امِ #مادری: از وقتی برگشتیم تهران و اومدیم خونه مون، نذاشتیم مامانم یا هیچکس دیگه ای شب پیش
عکس امروز سحر که گفتم خانم خانما بازی میخواستن💅
هدایت شده از •°|روایتگر فروغ|°•
۲/۳ روز پیش از بعد تجمع تا ساعت ۶:۳۰ صبح با دختر خالهام بیدار موندیم و کلی حرف زدیم، از درآمدهای زندگیش گفت، از اون آدمی که زندگیش و عوض کرد و اون آدمی که زندگیش و بهم ریخت باهام حرف زد از دراماهای فامیلامون گفت و...
تا خود صبح دوتایی رو تخت، با چراغ خاموش و یه گوشی برعکس که نور چراغ قوه اش سایه هامون و میانداخت رو دیوار حرف زدیم، البته بیشتر حرف زد و من هرازگاهی فقط سوال میپرسیدم، اما غیبتِ دخترخالهای و صدای بارون و اون تاریکی کمی دل گرمم کرد به زندگی.
نه بابت اون حرف ها، صرفاً بخاطر موقعیتی که توش بودیم.
#نشریه_نورا
هیمآ...♡
۲/۳ روز پیش از بعد تجمع تا ساعت ۶:۳۰ صبح با دختر خالهام بیدار موندیم و کلی حرف زدیم، از درآمدهای زن
شب بیدار موندن های دخترونه با دختر خاله ها واقعا یه جون به جون آدم اضافه میکنه🤌
هیمآ...♡
روز ۱۴ امِ #مادری: از وقتی برگشتیم تهران و اومدیم خونه مون، نذاشتیم مامانم یا هیچکس دیگه ای شب پیش
سه سری مهمون اومدن و رفتن و دقیقا همین پنج دیقه پیش که بالاخره لباسامونو در آوردیم و یه نفس راحت کشیدیم مهمون های چهارم زنگ زدن که اگه تشریف دارین ما داریم خدمت میرسیم😃😃😃
https://eitaa.com/himayejan/22321
مال منم اون لحظه جیغ کشید ولی مجبور شدم بزنم تو دهنش و با روی خوش مهمونداری کنم🙂😂
روز دختر امسال رو فقط میخوام به دختر های میناب تبریک بگم که اگر هنوز زمینی بودن، شاید امشب تو خونهی کوچیک شون براشون جشن میگرفتن و توی آغوش مامان باباشون بودن :)
ولی خوش به حالشون، امسال تو بهشت براشون جشن میگیرن🤍✨
هیمآ...♡
عشق در شوق سلامی ست سر ساعت هشت :)
دقیقا همون لحظه که اینو فرستادم آقای مداح پشت بلندگو گفت:
من امام رضا رو دوست دارم :)🥲
و شعر امام رضا رو خوند