۲۹ فروردین
ساعت ۸ و نیم شب.
یه سلامِ پر از ذوق و اکلیل بهت مامانی :)
الان که دارم برات مینویسم تو ۱۵ روزته. بابایی رفته سفر و من و تو خونهی مامانفاطمه اینا ایم. توام الان شیرتو خوردی و روی پام خوابیدی. باورم نمیشه که بالاخره توی بغلمی...
۲۷ روزه که برات چیزی ننوشتم. توی این ۲۷ روز زندگی همه مون عوض شده. بیا تا برات تعریف کنم...
۱۳ فروردین بعد از اینکه نهار خوردم شروع کردم به پیاده روی و استفاده از گل مغربی و دوش آب گرم و... خلاصه هر چیزی که فکر میکردم بهم کمک میکنه تا تو زودتر به دنیا بیای رو امتحان کردم. حقیقتش دیگه خسته شده بودم. دلم میخواست زودتر به دنیا بیای و آروم بشم.
ساعت نزدیکای ۸،۹ شب بود که احساس کردم توی دلم هی داری خودتو سفت میکنی و فشار میدی. کاشف به عمل اومد که تلاش هام داشتن نتیجه میدادن🌝
با بابایی و مامان جون و باباجون و دایی حسین آماده شدیم و رفتیم بیمارستان و بله! گفتن باید بستری بشم که ایشالا تا فردا عصر شما قراره دنیا بیای. و ساعت ۱۱ و نیم شب بستری شدم. نمیدونی چه جنب و جوشی به دل همه انداخته بودی! بابات یه طرف می دویید و استرس داشت، بابا جون یه طرف دیگه، مامان فاطمه تند تند به همه اطلاع میداد که سوره انشقاق و مریم بخونن، دایی حسینت از هیجان چشماش پر از اشک شده بود، یه فامیل و یه لشکر از دوستامون داشتن دعا میخوندن و... خلاصه همه به خط شده بودن که شما تشریف فرمایی کنین🤌 این وسط حال من خیلی عجیب و غریب بود. حقیقتا اولش از اینکه بستری شدم و بالاخره قراره به دنیا بیای خیییلی خوشحال بودم. در حالی که همه وقتی بستری میشدن گریه میکردن، منِ خوشحال با نیش باز روی تخت دراز کشیده بودم و به نوار قلبت که تند تند میکوبید نگاه میکردم🥹 درد خاصی هم نداشتم و تقریبا تا ساعت ۲ در حال مگس پروندن بودم. گوشی و همراه هم نداشتم و دیگه حسابی حوصلهم داشت سر میرفت. این وسط فقط ته دلم استرس داشتم و خدا خدا میکردم که سر و صدای انفجار نیاد و بتونم در آرامش بغلت کنم. داشتم دعا میکردم که همینجوری شبِ آرومی داشته باشیم که یهو ساعت ۲ و خرده ای صدای موشک و انفجار شروع شد و شیشه های اتاق میلرزید😂 و خب دعاهام به در بسته خوردن😔😂
اما خداروشکر خیلی طول نکشید و زود قطع شد. دوباره همینجوری تا صبح در حال مگس پروندن بودم، نمیدونم چرا دردم شدید نمیشد؟! ساعت نزدیکای ۸ صبح بود که دیگه آمپول فشار بهم زدن تا بلکه یه ذره درد هام شدید بشه🫠 دوز اول آمپول تموم شد ولی بازم خبر خاصی نبود، دیگه ماما اجازهی ورزش بهم داد و شروع کردم به حسابی ورزش کردن. یکی دو ساعت که گذشت دوز دوم آمپول فشار رو زدن و بالاخره ساعت ۱۲ و نیم ظهر درد های اصلی شروع شدن.
مامانی، حقيقتا درد ها خیلی زیاد بودن. واقعا ترسیده بودم که میتونم دووم بیارم یا نه؟ یه چند باری هم با حضرت عزرائیل از دور ملاقات کردم ولی مثل اینکه هنوز وقت رفتنم نشده بود😔😂 خلاصه بالاخره یک ساعت و نیم بعد از اینکه درد های شدید شروع شدن، یعنی راس ساعت ۲، شما به دنیا اومدی و گذاشتنت تو بغلم🥹 حقيقتا از اونی که فکرشو میکردم سریع تر گذشت خداروشکر. الان که دارم برات مینویسم هیچی از درد ها و حالِ اون یکی دو ساعت یادم نمیاد. میدونی، وقتی به دنیا اومدی دیگه هیچی مهم نبود. دیگه دردی نبود. دیگه ناله نمیکردم، فقط همهی ذهنم معطوف تو بود. وقتی به دنیا اومدی و گذاشتنت روی شکمم، ساکت بودی. اولین سوالی که پرسیدم این بود: چرا گریه نمیکنه؟
و خانم دکتر گفت: گریه هم میکنه، صبر کن.
وقتی بردنت که وزنت کنن شروع کردی به گریه کردن و اتاق رو گذاشتی روی سرت. ولی وقتی خانم ماما وسط گریه کردن بلندت کرد و صورتت رو گذاشت روی صورتم در لحظه آروم شدی و گریهت قطع شد.
و من توی اون لحظه برای اولین بار مادری رو تجربه کردم :) پروانه ها توی قلبم پرواز میکردن و احساس میکردم اکلیل از تک تک منافذ پوستم داره بیرون میپاشه✨️✨️✨️
من یه نینی کوچولوی ناز داشتم که با صدای من، پوست من، حضور من و آغوش من آروم میشد...
دیگه یواش یواش لباس تنت کردن و دوتایی رفتیم پیش بابایی و بقیه، و فردا صبح هم مرخص شدیم
یه هفته که گذشت من برای چکاپ بخیه هام رفتم بیمارستان که گفتن عفونت کرده و سه روز بستریم کردن. البته تو و مامانفاطمه هم کنارم بودین ولی واقعا مردم تا اون سه روز تموم شد🥲
راستی، این وسط آتش بس هم شدم و قرار بود برگردیم تهران. ولی دقیقا همون روزی که قرار بود برگردیم من بستری شدم و سه روز دیگه هم موندیم. خلاصه به هر سختی ای بود اون سه روز هم گذشت و ما برگشتیم تهران و شما بالاخره بعد از ده روز از به دنیا اومدنت، اومدی توی خونهی خودمون🥹 و الان ۵ روزه که ما داریم باهم تو خونه مون زندگی میکنیم...
هیمآ...♡
۲۹ فروردین ساعت ۸ و نیم شب. یه سلامِ پر از ذوق و اکلیل بهت مامانی :) الان که دارم برات مینویسم تو ۱
میدونی مامانی، حقيقتا مراقبت کردن ازت سخته، خیلی سخته! ولی تو انقدر شیرینی که من و بابایی و حتی مامان جون ها و باباجون هات، هربار که از خواب بیدار مون میکنی به جز قربون صدقه هیچی نمیتونیم بهت بگیم و با عشق برات بی خوابی میکشیم :)
دوست دارم بیشتر برات حرف بزنم ولی داری یواش یواش بیدار میشی. پس بقیه حرف هامون باشه برای بعدا... فعلا شما توجه و بغل میخوای🫂
پس بوس بهت، و یادت نره که دوستت دارم.
پ.ن: اولین روز دخترت هم مبارک گوگولیِ نرمالو🥹✨️
https://eitaa.com/himayejan/22339
وای😂😂
حالا اینسری همو میدیدیم هم نمیشناختیم که، من از الان استرس گرفتم واسه زایمان بعدی یهو وسط درد با یه آشنا رو در رو نشم.
واقعا اون لحظه آدم تنها کسی رو که دوست داره ببینه حضرت عزرائیلعه😔😂
دوستان به مهمونی که از راه میرسه و بچه ای رو که به سختی خوابوندی رو میخواد بیدار کنه باید چی گفت؟ واقعا باید چی گفت که در خور باشه؟☺️
ول کن اون دستای بچه رووو کنده شددددد
هیمآ...♡
کظم غیض، کظم غیض💆🏻♀💆🏻♀💆🏻♀
نمیتونم
الان میزنم روابط خانوادگی رو خراب میکنم.
ما یه سری فامیل چپ داریم.
از اینا که حجاب ندارن و نظام رو هم شاید قبول نداشته باشن و تز های ضد انقلابی بدن بعضیاشون.
بعد اینا ماهی یه بار یه مهمونی دارن به اسم مهمونی دوره که همه این خانوما هر دفعه خونهی یکی شون دور هم جمع میشن.
به خاطر مدل جمع و تفکرات شون من و مامانم معمولا نمیریم مهمونی رو مگر اینه خونهی بزرگتر ها باشه برای همین خیلی ازشون خبر نداریم، ولی عمم اینا میرن.
حالا الان عمم گفت این دفعه تو مهمونی هممممه اونا جانفدا ثبت نام کرده بودن و شبا هم توی میدون ها بودن و کلی حرف انقلابی زده بودن...
ببینید خداشاهده آخرین باری که چشمام و دهنم از تعجب باز مونده بود رو یادم نمیاد ولی قشنگ تا پنج دیقه بعد از شنیدن این خبر از شدت برگ ریزون شدن چشمام داشت از حدقه میزد بیرون!
فقط میخوام بگم ببین خون پر برکت آقا چه میکنه... حالا حالا ها مونده تا بفهمیم این خون چقدر برکات و نعمات داره برامون...
قربونت برم که حتی با رفتنت هم هنوز داری مارو رهبری میکنی🥲❤️🩹