هدایت شده از هیمآ...♡
فکر کن،
شب که میشه ما راحت میخوابیم ولی اون به عادتِ همیشه شروع به قدم زدن میکنه.
چند ساعتی توی سکوت راه میره و وقتی خسته میشه روی یه تخته سنگ میشینه.
به دور و اطرافش نگاه میکنه، به سنگی که روش نشسته، به بیابونی که توش هست، به کوه های بلندی که اطرافش قد علم کردن، به ریگ ها و خارها و خاک های روی زمین...
توی اون سکوت، فقط خودشه و خدا...
شروع میکنه با خدا حرف زدن، مثل هر شب، مثل هر ثانیه.
صداش آروم و دلنشینه اما یه غم نهفته ای توش هست.
آروم زمزمه میکنه:
_"دیدی خدایا؟ دیدی امروز هم کسی منو نخواست؟ دیدی من دوسشون داشتم و اونا بهم بی محلی کردن؟ دیدی حتی یک ثانیه بهم فکر هم نکردن؟
عیبی نداره!
چون من بازم منتظر شون میمونم... منتظر میمونم تا دوسم داشته باشن. تا دلشون برام تنگ بشه...
من بازم امید دارم بهشون... من بازم فردا چشم هامو به شوق اینکه نبود ام رو حس کنن و سراغمو بگیرن، باز میکنم..."
حرفاشو میزنه و بلند میشه. دوباره شروع به قدم زدن میکنه و توی تاریکی شب گم میشه و فقط خدا میدونه که تا کِی سرگردون این بیابون و اون کوه و اون دشته...؟
راستی! میدونی اون کیه؟
اون مهدی (ع) عه... اون امام زمان ماعه...
و بله، همینقدر غریب و مظلومه... :)💔
ما هم همینقدر نسبت بهش بی وفا ایم...
سریال کتاب مامانم داره ساخته میشه و اگر بدونین چه خونی به جگر کارگردان کردن، که بنده خدا کارش به قرص اعصاب رسیده آخرم کار رو ازش گرفتن و کلا دارن یه چیز دیگه میسازن!
نمیخوام ازشون اسم ببرم که بعدا پای منم گیر بشه، ولی کارگردان و نویسندهای که پنج سال عمرش رو گذاشت پای کار و هر پنج صفحهٔ فیلمنامه رو با مامانم چک میکرد که یه موقع دروغ و اشتباهی توی کار نباشه رو یه جوری اذیت کردن و آخرش هم کار رو ازش گرفتن که بنده خدا پنج ماهه قرص اعصاب میخوره!🙂
تازه درد کجاست؟
اونجا که همهی این کارا رو برادرای به ظاهر انقلابی و جبهه و جنگ رفته انجام دادن...
اومدن کار رو گرفتن و با توهین های زیاد به کارگردان اون بیچاره رو کنار گذاشتن و آخرش هم سریال رو دادن دست دو نفر دیگه که کلا هیچ ربطی و ارتباطی به کار جنگ و دفاع مقدس ندارن.
شما تصور کن تهیه کننده اومده به کارگردان ما میگه دیکتاتور! چرا؟ چون میخواسته به متن کتاب و واقعیت متعهد باشه و الکی درام های عاشقانه و خانوادگی چرت و پرت رو نیاره تو کار.
اونام گفتن تو دیکتاتوری. چقدر جنگ و دفاع رو میخوای نشون بدی؟ باید روی درام خانوادگی کار کنی.
بعدم جلوی بازیگرا یه جوری با کارگردان برخورد کرده که بنده خدا میگفت من آخرش رفتم سر صحنه یه گوشه تنها نشستم و گریه کردم...
خودش هم کارگردان بود هم نویسنده، خانمش هم مشاور فيلمنامه بود.
دوتایی گفتن ما میخوایم یه کار برا امام خمینی بکنیم و کار کتاب مامان رو استارت زدن.
پنج سال عمر شونو گذاشتن، لحظه به لحظه با مامانم و راوی کتاب چک کردن که چیزی از قلم نیفته، فیلمبرداری رو شروع کردن و چندین قسمت هم ضبط کردن ولی این آقایون معروف و به ظاهر انقلابی یه بلایی سرشون آوردن که...
مطمئنم سریال پخش بشه تفاوت فاحشی بین قسمت های اول و ادامهی کار خواهد بود.
چون قسمت های اول رو کارگردان اصلی گرفته ولی بقیهشو ازش گرفتن و هرجور خواستن گند زدن توش
کارگردان اصلی هم پسر جوون و انقلابی و البته معروفی هم هست ولی نمیخواد اسمش گفته بشه.
انقدر خودش و خانمش مظلومان، با اینکه توی یه خونهی کوچیک مستأجر هستن و خالصانه پنج سال عمرشونو گذاشتن پای فیلمنامه، ولی چندین ماه یه قرون پول نگرفتن...
وای وای اینم بگم که کامل فشار بخورم.
میدونین چرا با کارگردان اصلی مخالفت کردن؟ چون میخواسته همهی اتفاقات کتاب رو (در حقیقت واقعیت رو) ضبط کنه و خب گرفتن اونها نیاز به دکور و هزینههای زیاد داشته. اینام برای اینکه پول ندن گفتن نیازی به اینهمه نشون دادن جنگ نیست و کارو با تمرکز کردن روی درام خانوادگی، کم هزینه تر کردن.
بازم حرف دارم ولی میترسم بگم، یهو پاشن بیان از خودم یه سریال بسازن اون سرش ناپیدا...😂💔
https://eitaa.com/giahZende/2988
ممنونم از پیشنهادت❤️
البته الان دیگه اینکه کار رو دوباره برگردونن به ایشون تقریبا غیر ممکنه چون اون آقایون زورشون خیلی زیاده :)
ولی بازم ممنونم، انشالله که درست بشه🥲