دلم برای بغل کردن
برای بیرون رفتن بدون ماسک
برای خوراکی خوردن با دستای کثیف
برای ولو شدن کف زمین
برای همه شون تنگ شده
چرا دیگه اون روزایی که مامانم غر میزد که عصر جدید نبینم چون تا دیر وقته و من فردا مدرسه دارم برنمیگرده؟
چرا دو ساله برگه رضایت نامه اردو هایی که مدرسه برای اولیا میداد رو خودم امضا نکردم و تحویل ندادم؟
چرا درست یه هفته قبل از سفرم با رفیقام کرونا اومد؟
چرا هیچ وقت نرسیدیم اون مشهد و شمالی که میخواستیم با مدرسه بریم رو بریم؟
چرا دو سالِ بابام پنج و بیست دیقه صبح بیدارم نمیکنه که حاضر شم برم مدرسه؟
از اتاق بیام بیرون ببینم مانتو شلوارم اتو کرده رو مبله، صبحانه روی میزه و شروع کنم به پیچوندن بابام برای اینکه صبحانه نخورم؟
چرا دو ساله مامانم ظرف غذامو از شامِ شب پر نکرده و نذاشته یخچال که فردا تو مدرسه بدون ناهار نمونم؟
چرا دو ساله مدرسه ای نیست که توی زنگ تفریحش از بوفه هیس بخرم و کل زنگ مشغولش باشم؟