چرا دیگه اون روزایی که مامانم غر میزد که عصر جدید نبینم چون تا دیر وقته و من فردا مدرسه دارم برنمیگرده؟
چرا دو ساله برگه رضایت نامه اردو هایی که مدرسه برای اولیا میداد رو خودم امضا نکردم و تحویل ندادم؟
چرا درست یه هفته قبل از سفرم با رفیقام کرونا اومد؟
چرا هیچ وقت نرسیدیم اون مشهد و شمالی که میخواستیم با مدرسه بریم رو بریم؟
چرا دو سالِ بابام پنج و بیست دیقه صبح بیدارم نمیکنه که حاضر شم برم مدرسه؟
از اتاق بیام بیرون ببینم مانتو شلوارم اتو کرده رو مبله، صبحانه روی میزه و شروع کنم به پیچوندن بابام برای اینکه صبحانه نخورم؟
چرا دو ساله مامانم ظرف غذامو از شامِ شب پر نکرده و نذاشته یخچال که فردا تو مدرسه بدون ناهار نمونم؟
چرا دو ساله مدرسه ای نیست که توی زنگ تفریحش از بوفه هیس بخرم و کل زنگ مشغولش باشم؟
البته.
نمیتونم بگم همش هم وحشتناکه...
نه هنوز دلخوشی هایی هست.
مثلا گلزار شهدای بهشت زهرا هر هفته به لطف خدا به راهه...
یا هنوز مامان جونایی دارم که لوسم کنن.
هنوز برام از سیب زمینی سرخ کرده هاشون کنار میذارن.
هنوز لباسهایی هست که نپوشیدم و منتظر فرصتم برای پوشیدن شون.
هنوز هدفی هست...
هنوز رشدی است...
هنوز زندگی هست...
ولی من همه حرفم اینه که...
من توی زندگی ای که قبلا بدون این تغییرات داشنم میشه گفت خوشحال بودم.
( صرف نظر از اینکه دقیقا توی اوایل و بعدش هم اوج دوران بلوغم بود و احساسات عجیب و غریب و فکرای عجق وجقی داشتم و کماکان کمی دارم...)