یادتون میاد؟
یه روزایی، همین ۴،۵ ماه پیش، از خواب بیدار میشدیم میدیدیم خامنهای دات آی آر عکس جدید از آقا گذاشته.
بعدش فیلم دیدار اون روز آقا رو گذاشته. یهو میفهمیدیم عه، مثلا آقا امروز با ارتشی ها دیدار داشته، یا هفته دیگه قراره با طلاب دیدار داشته باشه، یا فردا شب آقا روضه داره و دیدار مردمی داره.
میرفتیم پیام های پایینتر میدیدم ویدیو پیام تلویزیونی آقا رو گذاشته. فیلمو باز میکردیم و آقا برامون حرف میزد. با صدای قشنگش میگفت: بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت مردم عزیز ایران...
فرزندان من... عزیزان من...
یادتون میاد؟ میبینید چقدر خوشبخت بودیم و خودمون خبر نداشتیم؟
خونهی ما توی مسیر مراسمه، ساعت ۱۰ راه افتادیم ولی فقط ۱ کیلومتر تونستیم با ماشین بریم، شاید هم کمتر.
یعنی تو خونه میموندیم حضور بیشتری میداشتیم :)
اما هرجوری بود رفتیم و ماشینو پارک کردیم و راه افتادیم، تقریبا بیست دقیقه پیاده روی کردیم که یهو دیدم مامانم از کنارم داد میزنه: بچه، یا زهرا بچه!
برگشتم دیدم دقیقا دمِ جدول زینب از روی کالسکه با سینه افتاده پایین😭
فقط خدا رحم کرد که بچه افتاد روی سبدِ زیر کالسکه، اگه یه سانت اونور تر بود سرش خورده بود به جدول.
بچم خواب بود تو کالسکه، یهو که افتاد خیییلی ترسید. همسرم سریع بلندش کرد منم فقط دوییدم از دست همسرم گرفتمش و نشستم یه گوشه بهش شیر دادم.
مردم بالا سرمون جمع شده بودن هرکی یه چیز میگفت. مامانم آب و گلاب میریخت روی من و زینب، یکی شربت میداد دست مون، یکی آب میداد، یکی باد میزد. یکی چفیه خیس انداخت رو سرمون.
یکی دیگه میگفت به بابای بچه هم شربت بدین خیلی هول کرده.
حاج خانم بالا سرم هی میگفت: نترس مادر، خود حضرت علی اصغر نگه داشت بچهتو. بسپرش به علی اصغر امام حسین.
اون یکی میگفت خود خدا محافظ بچت بود.
نمیدونم چرا همه لحظهی افتادنش رو دیده بودن اِلا من. من فقط وقتی مامانم داد زد برگشتم و دیدم زینب روی سینه افتاده و داره گریه میکنه...
حالمون که جا اومد یه حاج آقایی اومد جلو گفت: دخترم من میدونم شما دلت تو مراسمه، اما خود آقا هم راضی نیست این بچه اذیت بشه. آقا مدافع حقوق مظلوم بود. این بچه مظلومه نمیتونم بگه من اذیتم، گناه داره. شما اسم تون نوشته شد، برگردید دیگه.
راست میگفت. میدونستم درست میگه اما نمیتونستم قبول کنم. من اصلا هنوز درست وارد مراسم نشده بودم. اول راه بودیم تازه.
مامانم میگفت زینب رو با شیرخشک بذار پیش من شما دوتایی برید. ولی نمیتونستم زینبم تنها بذارم. نه میتونستم از زینب دل بکنم نه از مراسم.
گفتم حالا یه ذره دیگه بریم جلوتر اگه نشد برمیگردم.
رفتیم جلوتر. جمعیت فوج فوج میومد. تازه اینجا کلی مونده بود به میدون آزادی ولی انقدر شلوغ بود. مردم سنگ تموم گذاشته بودن. جمعیت خیییلی شلوغ، موکب های فعال و پر برکت، آتش نشانی، شلنگ های آب پاش، آب خنک و شربت به وفور و...
نمیتونستم از این بهشت دست بکشم🥲
رفتیم جلوتر، زینب با اینکه لباس کوتاه و نازک تنش بود، روش هم چفیه خیس بود و سایه داشت و مدام هم با آب خنک میکردم، بازم لپاش قرمز شده بود و دیگه داشت نِق میزد.
دیگه وایسادیم، من باید انتخاب میکردم بین ادامه دادن راه و زینب. یه نگاهی به همراههامون کردم. مامانم، همسرم، حسین و پسر عمم. میدونستم اگر من برگردم اینا باهام برنمیگردن و ادامه میدن. ولی نمیتونستم بیشتر از این بچه رو اذیت کنم. بغضمو قورت دادم و گفتم من برمیگردم. همه سعی میکردن یه جوری بهم دلداری بدن. حسین میگفت ببین برای همین چیزا بهشت زیر پای توعه.
مامانم میگفت اون دنیا یهو میبینی از هیچ کدوم ماها قبول نشده ولی از تویی که به خاطر بچت برمیگردی قبول میشه.
همسرم میگفت منم باهات میام و دوباره برنمیگردم که تنها نمونی.
ولی هیچ کدوم هیچ اثری نداشتن. من فقط یک ساعت توی مراسم بودم. هنوز حتی یه قطره اشک هم نریخته بودم. هنوز حسرتِ گریه کردن به دلم بود...
برای اینکه ناراحت نشن بهشون خندیدم و گفتم جای منم قدم بردارید. مامان گفت ثواب همهی قدم های من مال تو. بازم بهش لبخند زدم.
و برگشتم.
همسرم من و زینب رو رسوند خونهی مامان جونم. میتونستم برم خونهی خودمون ولی راستش گفتم برم خونهی مامان جونم که ببینه ما هم نتونستیم درست بریم. آخه کمرشو تازه عمل کرده و خیلی دلش میخواست بیاد ولی نمیتونه. گفتم برم پیشش که فکر نکنه فقط اون مشکل داره. همسرم رو هم با اصرار راضی کردم که بره. دروغ چرا؟ خودخواهی کردم. خواستم ثوابِ این نرفتن و از خودگذشتگی فقط مال خودم باشه. از طرفی هم نخواستم اون بنده خدا رو از مراسم بندازم.
حالا رسیدیم خونهی مامان جون. دست و صورت زینب رو دوباره خیس کردم و چند دقیقه طول کشید تا حالش جا اومد.
الان هم روی پام خوابیده و من و مامان جون داریم از تلویزیون مراسم رو میبینیم.
و من هنوز وقت نکردم گریه کنم.
هنوز یه دلش سیر تابوت و عمامهی زیباش رو ندیدم.
هنوز با مداحی ها همخونی نکردم.
هنوز سینه نزدم.
تقدیر اینه که اینجا توی خونه این کارارو بکنم. خیالی نیست، میکنم. از دست زینب هم ناراحت نیستم. اون چه گناهی کرده؟ نمیتونم اذیتش کنم که. اون یه کوچولوی بی زبونه که پناهش منم. پس با عشق پناهش میمونم و پا روی دلم میذارم.
فقط امیدوارم خدا این حضورِ نصفه و نیمهی یکی دو ساعته رو ازم قبول کنه.
انشالله❤️🩹
چون گفتین متنای بلندم رو دوست دارین طولانی نوشتم وگرنه مدیونید فکر کنید حرفام زیاد بود😔🤌😂
هر لحظه ممکنه تو گروه خانوادگی با یکی از فامیلا مون که فقط فاز ناله و فحش و نفرین و بد و بیراه به مسئولین داره دعوام بشه.
کم مونده کم نمکیِ غذای خونهش رو هم بندازه گردن مسئولین :|
خب زننن یه دیقه آروم تر باش حداقل بذار به گردِ نفرین کردنات برسیمممم
یه پیام گذاشتم و یه جوری که به در بگم که دیوار بشنوه جوابشو دادم. فعلا که سین زده و سکوت کرده، حالا ببینم جوابم میده یا نه🦦
ما دو سه روزه دم خونهی بابام اینا به نیت آقای شهید و خانواده شون ایستگاه صلواتی داریم، بعد امروز یه مرده اومد کلی از خونه فیلم و عکس گرفت و به همراهش گفت خونه رو نشون کنید.
هیچی دیگه خواستم بگم احتمالا تو جنگ بعدی خونهی ما جز اهدافه، خوبی بدی دیدید حلال کنید😔😂