eitaa logo
هیمآ...♡
136 دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
1.2هزار ویدیو
20 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مجهولات
هر وقت مسیرو گم کردی، نگاه کن ببین آتیش دشمن کجا رو می‌زنه. همون‌جا طرف خودیه. (تبلیغات نرمال VPN و یوتیوب که تا دیروز برای براندازی و علیه آقامجتبی بود) :
هدایت شده از هیمآ...♡
♥️♥️:♥️♥️ لَیِنْ قَلْبی لِوَلیِ اَمْرِکْ :) اللهم عجل لولیک الفرج... و الهی عظم البلا...
ما از ۸ صبح در حال خونه تکونی هستیم. خیلی هم خسته هستیم. خیلی هم جنازه هستیم. ولی تازه فقط ۵۰ درصد کارا انجام شده😀
یه بنده خدایی هم از شرکت خدماتی اومده کمک مون ولی خداشاهده که پای به پای همدیگه مثل میگ میگ داریم کار می‌کنیم🦘
تقریبا تموم شد✊
https://eitaa.com/giahZende/4442 با کمک فراوان دیگران🌝😂 خودم و مامانم و نیروی خدماتی تمیزکاری میکردیم، پسر عمه هام هم زینبو نگه می‌داشتن🤌
https://eitaa.com/giahZende/4450 قربونت ممنون✨
داستان ازدواج و روند آشنا شدن خاله کوچیکه‌م با همسرش، دقیقا خوراک این رمان های سمِ زرد عقدی و بنر های عاشقانه‌ی خانومی و آقاییِ مذهبی تو ایتا ست.
خالم دانشجوی مذهبی ولی شر و شیطون کلاس بوده که یه لحظه سر جاش بند نمی‌شده و مدام در حال صحبت کردن و حاضرجوابی بوده. از اون طرف شوهرخالم استادِ جدی و طلبه و با ابهت کلاس شون بوده که با کسی جز پسرا گرم نمیگرفته. ولی در اخر این استادِ جدی عاشق دختر شیطون کلاس میشه و تو دانشگاه ازش خواستگاری میکنه و میگه اگه اجازه بدین با خانواده خدمت برسیم‌. خاله‌ی شیطونم هم که خودش چند وقتی بوده دلش برای ایشون رفته بوده، شماره‌ی مامان جونم رو میده و میان خواستگاری و با وجود مخالفت های اطرافیان (مخصوصا مامانم و دایی‌م که خیییییلی مخالف بودن. چون میگفتن خالم بچه‌ی ته‌تغاری خونه ست و خرجش خیلی بالاست ولی داماد طلبه ست و نمیتونه از پس خرج و مخارج خالم بر بیاد، برای همین ممکنه زود به اختلاف بخورن) در نهایت با اصرار خاله‌م و تلاش های شوهر خالم باهم ازدواج میکنن و برای زندگی هم میرن قم. الان هم نزدیک ۱۲، ۱۳ ساله دارن باهم عاشقانه زندگی میکنن و ۳ تا بچه دارن. خیلی هم باهم خوشحالن. با اینکه هر دو از خانواده ها شون دور شدن و شهر دیکه ای زندگی میکنن و خیییلی سختی کشیدن، خیلی جانانه پای عشق شون موندن و باهم ساختن. الانم شهر های مختلف میرن تبلیغ و کلاس های قران برگزار میکنن و یه هیات راه انداختن و...