هیمآ...♡
https://eitaa.com/himayejan/23252 اوخودا نگاشون کننن🥲🥲 ماشاءالله ش باشه عههه میبینم با لباسی که دوخت
❤️
ارههه
رفتم تو یکی از بچه هامون گفت عه لباستو از فلان مزون خریدی؟
خیلی ملیح گفتم نه، خودم دوختم🌝
( خر ذوق شدم)
همینجوری مثل بچه آدم نشستم دارم زندگیمو میکنم که یهو یه "که چی؟" بزرگ میاد جلوم وایمیسته و کیلو کیلو غم میندازه تو دلم. یه جوریه که برای چند ثانیه نفس نمیتونم بکشم.
دارم ظرف میشورم، یهو میاد میگه خب که چی که ظرف میشوری؟ برای چی؟ برای کی؟
غذای خوشمزه میخورم، یهو میاد میشینه رو به روم میگه که خب الان که چی غذای خوشمزه خوردی؟ نمیتونستی یه نیمرو ساده بخوری؟ برای چی دنبال لذتی؟
دارم میخندم، یهو میاد میزنه وسط خندهم و میگه خب که چی داری میخندی؟ خیلی همه چیز اوکیه که داره میخندی؟
مهمونی میرم، آماده میشه و باهام میاد و تا وارد جمع میشم کنار گوشم میگه: خب الان اومدی، آدمارو هم دیدی، که چی؟
و بدِ ماجرا اینجاست که من جوابی برای این "که چی؟" ها ندارم.
نمیدونم غمِ عزیز، نمیدونم افسردگیِ سیریش. نمیدونم که چی؟ فقط میدونم که دارم از شما فرار میکنم. ولم کنید تروخدا
واقعا نمیدونم چرا انقدر جزئیات ساده و بی اهمیت رو براتون تعریف میکنم و لذت میبرم؟ (و فکر میکنم شمام لذت میبرید)
انگار اینارو بگم بهم پول میدن😀
هیمآ...♡
امروز زینب خانم و مامان خانم دخترای خوبی بودن و از ۹ صبح همه کاراشونو کردن (این پدیده هر دو ماه یه ب
این کتابی که دارم میخونم خیلی ایده جالبی داره و قشنگه، میام حتما معرفی میکنم بهتون
هیمآ...♡
امروز زینب خانم و مامان خانم دخترای خوبی بودن و از ۹ صبح همه کاراشونو کردن (این پدیده هر دو ماه یه ب
شاید با دیدن این عکس با خودتون بگین واای چه نایس و گوگولی😍
ولی از اونجایی که من اینحام تا فانتزی های شمارو پودر کنم، باید بگم این وضعیتِ گوگولی کلا ۵ دقیقه دووم آورد، زینب شروع کرد به نق زدن که بغلش کنم😀
تازه یک ساعت پیش غذا هم کشیدم که بخورم ولی زینب بیدار شد و گلاب به روتون نیاز به شستشو داشت، تا به کاراش برسم دیگه شد الان که گذاشتمش رو پام و همزمان دارم غذای یخ میخورم.