۶ ماه گذشت ولی من هنوز با اون بچهی لوس فامیل که هربار واسه بغل کردن زینب یه ماجرا جدید راه میندازه، کنار نیومدم.
کاش اخلاق و اسلام دست و بالمو نبسته بود و یه بار محکم جوابشو میدادم که دیگه ساکت شه.
اه.
واقعا اه.
تا ابد گریزانم از آدم هایی که میدونن من از جنگ میترسم و استرس میگیرم ولی باز جلوم هی میگن امروز جنگ میشه، فردا جنگ میشه، جنگ نزدیکه، این جنگ خیلی سنگینه و...
عزیز من، خودم میدونم. خب؟
ول کن. جلوی من انقدر نگو.
انقدر یادآوری نکن بهم.
من با هربار یادآوریِ تو، حداقل ۲۴ ساعت حالم بده. نکن اینکارو با روان من.
هیمآ...♡
روز ۱۷۳ام #مادری زینب برای اولین بار مریض شده و ویروس گرفته. تب داره، سرفهی شدید داره، آبریزش و عطس
روز ۲۰۲ام #مادری
(همچنان خونهی مامانم اینا ام.)
مدرسهی حسین براشون اردوی خانوادگی شمال گذاشته، مامان اینا هم تصمیم گرفتن برن. نیم ساعت پیش سه تایی شونو راهی شمال کردم. خیلی دوست داشتن منم باهاشون برم، همسرمم زنگ زد گفت اگه دلت میخواد با مامانت اینا برو.
دروغ چرا؟ خودمم دلم برای شمال پر میکشید، نزدیک دو ساله نرفتم. ولی دوست ندارم بدون همسرم برم. ترجيح دادم بمونم تهران و توی یه فرصت دیگه باهم بریم. دلم نمیخواد اولین شمال زینب بدون باباش باشه.
مامان اینا که رفتن، زینبم شیر خورد و خوابید. الانم منم و یه خونه که باید مرتبش کنم و یه سینک ظرف که باید بشورم. شب هم اگر خدا بخواد بالاخره بعد از ده روز همسرم برمیگرده...
بعدش دوتایی باید بیفتیم دنبال هماهنگ کردن کارا و پذیرایی های هیات. آخه مامان اینا مثل هرسال برای فاطمیه هیات دارن ولی الان خودشون نیستن که پیگیر کارا باشن. پس اینجاست که دختر و داماد میان وسط و کارو جمع میکنن🌝 (انشالله)
همین. امروز دیگه خبر خاصی نیست.
دو ساعت رو پا تکونش دادم تا گذاشتمش زمین بیدار شد :)))))
یا حضرت ایوب به من صبر عطا بفرما🙏
امروز تلاش هام برای استراحت بی فایدهست و زندگیِ پر از کار منو فرا میخونه.
مثل اینکه باید تسلیم شم.