ميخوام نامه بعدی رو بنویسما.
ولی مغزم فرمان نمیده.
ببینم میشه حالا همینجوری یه متن آزاد بنویسم یا نه؟
تا بعدش دکمه بنویس مغزم فعال شه😐
_تق تق تق
صدای درِچوبی کلبه دستم را از میان انبوه خاطرات مغزم میگیرد و بیرون میکشد.
پلکی میزنم و ژاکت بافتنی ام را دورم میپیچم.
به سمت در میروم و حین راه، صدای جیرجیرِ کفِ چوبی اتاق، لبخندی به لبم میآورد.
صدایشان را دوست دارم. همانطور که صدای سوختن شان در آتش را، و بوی شان زیر باران را.
در را باز میکنم. جیغ خفیف اما تیزی میکشد و بعد، قامتم را قاب میگیرد.
نگاهم را به بیرون میاندازم، اینجا که کسی نیست!
قدمی جلوتر میآیم که سرک بکشم. صدای خش خشی را زیر پایم حس میکنم. نگاهم به پایین که کشیده میشود، نامه ای به چشمم میخورد.
برش میدارم و رویَش دقیق میشوم.
با وسواس و سلیقه زیادی بسته بندی شده و شاخه نرگسی که وصلش شده، خودش را به زیبا ترین شکل ممکن به نمایش گذاشته است. منحنی لب هایم کش میآید، نرگس است! همان که بویش مستم میکند.
خوشا به حال صاحب نامه که کسی این چنین برایش دلبری میکند! با نرگس...
گوشه نامه دستخطی حک شده که خبر از صاحب نامه میدهد. میخوانمش.
گویی صاحبش خودم هستم!
به داخل کلبه برمیگردم، کنار آتش شومینه مینشینم و نامه را باز میکنم. از آنجا که معدود افرادی از علاقه ام به نرگس خبر دارند، حدس میزنم فرستنده چه کسی باشد...!
لبخند روی لبم هر لحظه عمیق تر میشود...
تای آخر نامه را که باز میکنم، دستخط تو، به چشمم میخورد...
از همان به نام خدای اولش، مطمئن میشوم که خط، خط توست...
دستخط تو، با همان جمله همیشگیِ اول نامه هایت:
|° و سلام بر تو، که چون جان و دَم ام میدانمات... °|
و لبخند
و لبخند
و لبخند... :)
#اندکیقلم...✍🏻