سه تا فیلم جذاب که با اسنپ چت گرفته بودم و میخواستم استاتوس کنم، دستم خورد و پاک شون کردم🙂🙂💔
از ته قلبم دعا میکنم ترم بعد هم بتونم با همین معلم کلاس داشته باشم.
لطفا لطفا لطفا
خدایا لطفا ترم بعدم همین باشه
باشه؟
چه خبر دخترانم؟
امروز رفتیم قسمت زیادی از پروژه مون رو نصب کردیم و فقط یه کوچولو دیگه مونده تا ۳۰ ام که رسما نمایشگاه برگزار بشه... :)
تو
همون تیکه آخر پیتزامی
همون خنکی اون طرف بالشت
همون بوی خوب گلفروشی
همون صدای چِک چِک بارون کف خیابون
همون صدای جلز و ولز آتیش
تو، تو همون تک دونه منی... :)
#اندکیقلم...✍🏻
متوجه نشدم.
ولی باید بگم پروژه، تنها پروژه ی من نیست که بخوام تنهایی براش تصمیم بگیرم که نشونش بدم یا نه...!
یه گروه دارن روش کار میکنن و طبیعیه که نخوان تا قبل از اتمام کسی ازش اطلاعات دقیقی داشته باشه و...
پس نمیتونم خارج از محدوده خودم به عنوان یه عوض گروه، چیزی بگم یا عکسی منتشر کنم... امیدوارم درک کنی... :)
خاله کوچیکمو بعد از حدود یک و ماه و نیم دیدم.
و خدا میدونه که چقدر دلم براش تنگ شده بود.
حواسش نیست و من زیر زیرکی فقط خیره شدم بهش...
کاش یکم اهل بروز دادن احساساتم بودم و میرفتم همین الان بغلش میکردم میگفتم که چقدر دلم برات تنگ شده و چقدر دوست دارم...
هی دارم نگاش میکنم هی روزایی که تهران بود و باهم دیگه کلی خوش میگذروندیم رو یادآوری میکنم...
اون موقع ها که بچه بودم، قبل از اینکه ازدواج کنه. بهش میگفتم آرزوم اینه به روزی از خواب بلند شم ببینم لباس سفید عروس تنته... :) عروس شدی... :)
و حالا ۹ سال از اون روز میگذره
عروس شده و با سومین بچش که سه ماهشه اومده پیش مون...
عروس شد و رفت قم...
خب، الان دیگه طبیعتا کمتر میبینمش...
خاله کوچیکه ی شر و شیطون، تو الان دقیقا جلوی من نشستی ولی حتی روحت هم خبر نداره که دارم توی گوشیم از تو مینویسم و تو قرار نیست اینو بخونی...
ولی من، دوست دارم
خیلی بیشتر از چیزی که تصورش رو کنی...
اونقدری که میدونم اگه همین الان یه مدت طولانی نگاهت کنم بغضم میگیره...
آخه تو خیلی عزیز دلمی...
فاصله سنی مون هم زیاد نیست... شاید این دلیلی شده برای این حس نزدیکی بهت...
ولی بازم میگم، کاش... کاش آدمِ نشون دادن احساساتم و زدن این حرفا بودم...
تا همین الان میپریدم بغلت... :)
بگذریم...
امهم. اینه تو اینجایی...
و من دوباره میخوام یواشکی بهت خیره بشم... :)