هیمآ...♡
خاله کوچیکمو بعد از حدود یک و ماه و نیم دیدم. و خدا میدونه که چقدر دلم براش تنگ شده بود. حواسش نیست
نکته دردناکی که هی مغزم میخواد بهم یادآوری کنه: مطمئنی توام همون بچه کوچولوی شیرین و بامزه ای براش؟
نکنه دیگه اونقدر دوست نداشته باشه...
https://eitaa.com/himayejan/3113
نمیدونم
سختمه
واقعا سختمه
بچه ها نمیدونم میتونی درک کنید یا نه؟ ولی خیلی سخته
نمیشه، الان دو سه بار بغض کردم حتی
ولی نمیشه
اوجش اینه که دو سه بار همینجوری وسط حرفا گفتم خاله خیلی دلم تنگ شده بوداا
همین.
ولی این کجا
احساسات من کجا؟
من نمیخوام قبول کنم اون خاله طاهره ی شر و شیطون و پر سر و صدا و بگو بخند که من همه جا آویزونش بودم، الان حسابی خانم شده و مامان سه تا بچه ست...
البته که هنوز شر و شوره...!😂
وای حس میکنم یکی شیرِ احساساتمُ تا ته باز کرده.
واقعا امشب بیش از حد نرمال احساساتی ام.
این خوبه یا بد؟
خدا جون، خانم جان
ببخشید که انقدر نفهم و گُنگم که با این تاخیر دلیل حال بدم رو میفهم...
ببخشید که زودتر ذهنم بهتون کشیده نشد...
به نظرتون معصومین و اینا... هم به فاتحه احتیاج دارن؟
نمیدونم.
ولی من دلم میخواد برا حضرت زینب فاتحه بخونم...
قطعا که به فاتحه منِ رو سیاه نیازی ندارن! این منم که گدای یه نگاه شونم، ولو شده به خاطر یه فاتحه کوچولو...