https://eitaa.com/dargiri_nojavoon/1640
با تک تک سلول های بدنم به این حرف اعتقاد و باور دارم.
https://eitaa.com/Taraavoosh/3458
ببین درسته که بعضی اتفاقات اثر کار های قبلی خود ما بوده، ولی خب به نظرت اگه خدا نمیخواست اتفاق می افتادن؟
حتی اگه یه اتفاق بد هم بوده باشه، باز خدا صلاح دیده تا پیش بیاد و بشه یه درس عبرت برامون...!
https://eitaa.com/Taraavoosh/3464
خیلی بده درک میکنم چون خودم زخم خوردم🤦♀
ولی میتونی زیرنویسش رو دانلود کنی بعد بندازی روش
هدایت شده از [مِـتـانُـویا]
قطره قطره اشک به یادتون بودم کنار این جمع سرباز و فرمانده قشنگ.
هیمآ...♡
قطره قطره اشک به یادتون بودم کنار این جمع سرباز و فرمانده قشنگ.
زهرای متانویا رفته بهشت :)
همونجایی که من تقریبا هر هفته میرم...
زهرا میدونم اونجا چقدر امن و آرامش بخشه :) خیلی برامون دعا کن❤️
بگو هیمآ رو زودتر بطلبید...
https://eitaa.com/Taraavoosh/3471
الان به خودم بگیرم؟😂
چشم، در اسرع وقت همین امروز یا فردا انجام میدم❤️
تصور میکنم تو نیستی، نشستم رو به روی یکی از ادمین های جدید ایتا و اون ازم میپرسه: راستی، مبتلا کیه؟ خیلی اسمشو شنیدم تو میشناسیش؟
من پا مو ميندازم رو پام و لبخند میزنم: معلومه که میشناسم، مبتلا، تراوش یا همون آمنه سادات ما ادمین یکی از کانالا بود.
خیلی خوش قلب تر و مهربون تر از چیزی بود که فکرشو بکنی. من اون روزا یه سری نوشته تو قالب نامه های چند قسمتی تو کانالم میذاشتم، خب طبیعتا ایراد هم داشتن. آمنه سادات نویسنده بود، یه روز یکی اومد ناشناس بهم گفت کارم داره، پیوی مو بهش بدم! خب من ندادم، چون نمیشناختمش که...
گفتم یا همینجا بگو یا خودت پیوی بده. فرداش رفتم تو چنلش دیدم آیدی شو گذاشته گفته هیمآ وقتی دیدی بیا پیویم.
رفتم فهمیدم آمنه سادات همونه که پیوی مو میخواسته!! حالا بگو برای چی؟
متنا مو خونده بود فهمیده بود استعداد دارم، اومده بود کمکم کنه :)
چند تا از نامه هامو دوباره و دوباره خوند و هی تصحیح شون کرد... :)
راستی یه صدای خیلی آروم و قشنگی هم داره، خیلی هم زیبا و مودبانه با آدم صحبت میکنه، ازوناست که آدم میدونه میتونه رو مهربونیش حساب کنه... :)
قلم خیلی قشنگی داشت...
خیلی هم هوای ماها که همسایهش بودیم رو داشت... :)
بعد دوباره به اون دختر نگاه میکنم و میگم: همین دیگه، دیگه چی میخوای بدونی از همسایه ما...؟