هیمآ...♡
این برای هیمای عزیزم، به یاد ساعتای رندش:)! @himayejan
خییییلی قشنگه دختر😍🥺
ما تو زندگی مون خیلی دلبسته میشیم، وابسته میشیم، ترک. میشیم و میشکنیم!
اتفاقب که مطمئنم برای نود درصد مون رخ داده.
برای منم همینطور!
هزار و چهارصد، یه زندگی جدید رو برای من شروع کرد.
به فاصله های چند ماه چند ماه اتفاقات مختلفش رو برام رو کرد و شاید یه دورانی حتی مهلت نفس کشیدن هم بهم نمیداد.
مثلا
توی تیر، یه روز خیلی فوقالعاده رو تجربه کردم.
چند ماه بعدش مدارس شروع شد و دوری از شاید نزدیک ترین رفیقم...
همون که خنده هامون باهم بود، اولین گریه هام کنار اون بود. دیوونه بازی هامون باهم بود. خانم شدنای یهویی مون باهم بود.
همون که هیچ کس برای من اون. نمیشد و هیچ کسم برای اون من نمیشد.
از اون دور شدم...
بعدش بحران بعدی، تزلزل یه رابطه دیگم، اعصاب خوردی هام، وابستگی ای که بهشون داشتم...
شاید بگم چهار ماه همینجوری گذشت، مدام خوب شدن، دوباره شکستن.
مدام نادیده گرفتن، دوباره زخم خوردن.
مدام سکوت کردن، دوباره اذیت شدن...
مدام به هم برگشتن و دوباره جدا شدن.
میدونید، به قولی چسب بین مون دیگه چسب نبود، نمیتونست نگه مون داره.
گذشت و گذشت تا شد دی ماه.
دقیقا همون روزایی که دیگه داشتم از بغض میترکیدم ولی باز اون عزت نفس اجاره نمیداد گریه کنم. همش به خودم میگفتم این چیزا در حد تو نیست که به خاطر شون اشک های قشنگتو هدر بدی.
یهو قرار شد از طرف مدرسه بریم مشهد.
هفته قبل از مشهد واقعا از لحاظ روحی داشتم درد میکشیدم.
یه هفته مونده به مشهد رفتن بود که همش به خودم میگفتم دووم بیار، طاقت بیار، نَشکَن تا برسی پیش آقا، اونجا هرچی. خواستی خودتو سبک کن.
سبک کن ولی قوی برگرد، غماتو چال کن تو حرم و همه چیزو با خودت تموم کن. برو پیش آقا دوپینگ کن بیا.
یه هفته واقعا فقط به این حرفا گذروندم تا برسم به حرم.
رفتم. رسیدم.
بغضم بالاخره شکست. ولی جالبه، نه به خاطر دردی که میخواستم!
حرم که رسیدم یادم اومد چقدر دلتنگش بودم. یادم اومد چند وقت بوده طلبیده نشده بودم، یادم اومد خطا از خودم بود که آقا نطلبیده بودم.
نشستم تو صحن گریه کردم و گفتم آقا ممنون که بخشیدی، ممنون که طلبیدی.
دلم انگار سبک شده بود.
اونجا که رسیدم این درد دوری باعث میشد خجالت بکشم که از درد خودم حرف بزنم.
ولی زدم.
گفتم، گفتم و دلمو خالی کردم. آخه کی گوش شنوا تر از امام رضا؟
گفتم و برای اون دعا کردم. با اینکه ضربه زده بود، با اینکه اذیت کرده بود...
ولی براش دعا کردم، دعا کردم آقا هرچی خیره رو برامون رقم بزنه.
اگه قراره بمونیم خودش بین مون دووم بندازه، اگرم نه که به دلم صبر و طاقت بده.
آخه من چجوری میتونستم سه سال خاطره خوش و پشت سرم بذارم؟
تا میومدم با یه چیز کنار بیام، یه حرف دیگهش، یه خاطرهی دیگش، یه خندهی دیگهش میومد جلو چشمم و دلم مچاله میشد.
ولی گفتم آقا منو بساز، بساز که قوی برگردم.
بساز که خلاص شم از دست این حس و حال.
و وقتی برگشتم، سبک تر از همیشه بودم.
حتی براش سوغاتی هم خریدم...!
و با لبخند بهش دادم. لبخندی از سر سبکی... :)