درست فهمیدی.
دیرین گونه.
حالا! سوالی که. پیش میاد اینه که آقا اصن دیرین گونه چی هست؟ چیکار میکنه و کجا و برای چی استفاده میشه...؟
بیاین توضیح بدم.
وقتی یک عده ای میان یه روایت تاریخی و قدیمی رو تحریف یا به قولی دستکاری میکنن، بعد به عنوان داستان و محتوای جدید ارائهش میدن (درحالی که چهارچوب اصلی، همون موقع ها چوب محتوای قدیمیِ فقط کمی دستکاری و تحریف شده) دیرین گونه صورت میگیره...!
همینقدر کافیه به نظرم :) دوست دارم دهم هاتون درگیر بشه و یکم تحلیل و بررسی کنه... پس خوشحال میشم اگر چیزی فهمیدین حتی کوچک، باهام به اشتراک بذارین...! این واقعا مهمه...🚶♀
دفعه بعدی چند تا دیرین گونه بهتون معرفی میکنم که بهتون قول میدم حسابی شوکه بشین و براتون جالب باشه...🌝😁
#فعلاپایان
این حجم از شباهت دختر عمم به من غیر طبیعیه واقعا😐😂
با اینکه یازده سال ازش بزرگترم ولی عکسای بچگی مون بذاری کنار عکسای دو سه سال قبل اون نمیتونی تشخیص بدی کدوم، کدوم مون😐🤦♀😂
اینجا، هیات سعید حدادیان...
چه خاطره ها و روز و شبای قشنگی که من اینجا داشتم... :) برام پرِ پره خاطره ست...
از روزایی که هیچی از هیات نمیفهمیدم و فقط به خاطر دیدن دوستم میومدم تا روزایی که بزرگ شدم و نشستم و گوش کردم گریه کردم...
اینجا بود، تو همین حسینیه بود که راهمو پیدا کردم، همینجا بود که توسل کردم و جواب گرفتم...
اینجا، حیاط اینجا، صدای سعید حدادیان، صدای شور و مداحی خوندن پسرش، روز و شبای ماه رمضون که بیرون توی محوطه کلی خوراکی میدن، گریه ها، سینه زدن ها، دست زدن ها، کِل کشیدن ها، ترسیدن هام موقعی که محمدحسین حدادیان روضه و مقتل میخونه(من کلا به روضه و مقتل خیلی حساسم، وقتی فضا رو توصیف میکنن و با صدای بلند میخونن واقعا میترسم، درحدی که نمیتونم هیچ واکنشی نشون بدم!) خنديدن ها و...
همه و همه شون برام خاطره ان :))
لعنتی من حتی اینجا هم باهات خاطره دارم...
ماه صفر، قرار مون پنج و نیم صبح توی حیاط حسینیه، کنار هم، گریه های تو موقع خوندن محمدحسین حدادیان، ترسیدن های من، بهت نزدیک شدن، آروم هی میگم: من میترسم، من واقعا میترسم...
نشستن مون روی یه تیکه چفیه وسط حیاط...
خانومایی که به خاطر کرونا میگفتن با فاصله بشینین و من و تویی که چفت هم نشسته بودیم...
فیلم گرفتن مون، سینه زدن مون...
تو، تو، تو...
هیمآ...♡
لعنتی من حتی اینجا هم باهات خاطره دارم... ماه صفر، قرار مون پنج و نیم صبح توی حیاط حسینیه، کنار هم،
همین جا دعات میکنم،
همین جایی که یه روزایی باهم نشسته بودیم.
اینبار من تکی اومدم، برات دعا میکنم، برات عاقبت به خیری میخوام، خوشبختی میخوام، ثابت قدمی میخوام...
نلرزیدن میخوام... خوب شدن و خوب موندن میخوام... :)
یه روزی بهت گفتم: من دیگه نمیخوام برم هیات حدادیان، محمدحسین شون خیلی دقیق روضه میخونه واقعا نمیتونم تحمل کنم...
گفتی: وا چرا؟ خوبه که!
گفتم: چیش خوبه؟ رسما هربار سکته میکنم... همه چیزو دقیق توضیح میده
گفتی: من برای همین دقیق بودن حرفاش خوشم میاد، باید دقیق بگه، که اشکم در بیاد...
راستی! اشکات...!
دروغ نمیگم، اشکات همونایی ان که به خاطر شون بهت حسودی میکردم، نگاه میکردم و غبطه میخوردم که چجوری برا امام حسین گریه میکنی...
غبطه میخوردم که بغض لعنتی من گلوم رو پاره میکنه ولی نمیزنه بیرون، اونوقت تو راحت اشک میریزی، بلند بلند، برات مهم نیست من کنارتم... صدای هق هق هات بلند میشن... و من هی بیشتر زور میزنم تا گریه کنم و اشک بریزم...
آخرش هم روم تاثیر گذاشتی، آخرش هم کنار خودت بود که بالاخره بغضم شکست و پا به پات بلند بلند گریه کردم...
همون اربعین سه سال پیش، یادته؟
همون جا که کنار هم هق هق کردیم، کنار هم نفس مون بند اومد...
کنار خودم از شدت گریه به سرفه افتادی...