هیمآ...♡
لعنتی من حتی اینجا هم باهات خاطره دارم... ماه صفر، قرار مون پنج و نیم صبح توی حیاط حسینیه، کنار هم،
همین جا دعات میکنم،
همین جایی که یه روزایی باهم نشسته بودیم.
اینبار من تکی اومدم، برات دعا میکنم، برات عاقبت به خیری میخوام، خوشبختی میخوام، ثابت قدمی میخوام...
نلرزیدن میخوام... خوب شدن و خوب موندن میخوام... :)
یه روزی بهت گفتم: من دیگه نمیخوام برم هیات حدادیان، محمدحسین شون خیلی دقیق روضه میخونه واقعا نمیتونم تحمل کنم...
گفتی: وا چرا؟ خوبه که!
گفتم: چیش خوبه؟ رسما هربار سکته میکنم... همه چیزو دقیق توضیح میده
گفتی: من برای همین دقیق بودن حرفاش خوشم میاد، باید دقیق بگه، که اشکم در بیاد...
راستی! اشکات...!
دروغ نمیگم، اشکات همونایی ان که به خاطر شون بهت حسودی میکردم، نگاه میکردم و غبطه میخوردم که چجوری برا امام حسین گریه میکنی...
غبطه میخوردم که بغض لعنتی من گلوم رو پاره میکنه ولی نمیزنه بیرون، اونوقت تو راحت اشک میریزی، بلند بلند، برات مهم نیست من کنارتم... صدای هق هق هات بلند میشن... و من هی بیشتر زور میزنم تا گریه کنم و اشک بریزم...
آخرش هم روم تاثیر گذاشتی، آخرش هم کنار خودت بود که بالاخره بغضم شکست و پا به پات بلند بلند گریه کردم...
همون اربعین سه سال پیش، یادته؟
همون جا که کنار هم هق هق کردیم، کنار هم نفس مون بند اومد...
کنار خودم از شدت گریه به سرفه افتادی...
هم اکنون خطاب به خودم: بسه دیگه جمع کن خودتو :|
باز آخر شب شد تو درِ مغزتو باز کردی؟
خوابم میاد شدیددد.
ولی اونقدر دلتنگ اینجا و کلا هیات هستم که زور بزنم تا بیدار بمونم و خوابم نبره.